مرتضى راوندى
190
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
ابو المظفر منصور ناصر الدّين شاه * كه زير رأيت او آفتاب تابان است طلوع صبح جهانش فروغ آفاق است * بساط مجلس عيدش نشاط دوران است در غزل ديگر مىگويد : هرچه كردم به ره عشق وفا بود وفا * و آنچه ديدم به مكافات جفا بود جفا شربت من ز كف يار الم بود الم « 1 » * قسمت من ز در دوست بلا بود بلا سكه عشق زدن محض غلط بود غلط * عاشق ترك شدن عين خطا بود خطا بار خوبان ستمپيشه ، گران بود گران * كار عشّاق جگر خسته دعا بود دعا همه شب حاصل احباب « 2 » فغان بود فغان * همهجا شاهد احوال خدا بود خدا اشك ما نسخهء صد رشته گهر بود گهر * درد ما مايهء صد گونه دوا بود دوا دعوى پير خرابات به حقّ بود به حقّ * عمل شيخ مناجات ريا بود ريا هركه جز مهر تو اندوخت هوس بود هوس * آنكه جز عشق تو ورزيد هوا بود هوا نمونهء ديگر از غزليات او : عمرى كه صرف عشق نگردد بطالت است * راهى كه رو به دست ندارد ضلالت است من محرم محبّت و دوزخ فراق يار * و آه درون به صدق مقالم دلالت است گيرم به خون ديده نويسم رساله را * كسى را در آن حريم به حدّ رسالت است در عمر خود به هيچ قناعت نمودهام * تا روزيم به تنگ دهانش حوالت است كام ار به استمالت از او مىتوان گرفت * هر نالهام امانت صد استمالت است گر سر نهم به پاى تو عين سعادت است * ور جان كنم فداى تو جاى خجالت است يكى ديگر از غزليات روان او اين است : يك شب آخر ، دامن آه سحر خواهم گرفت * داد خود را زان مه بيدادگر خواهم گرفت چشم گريان را به طوفان بلا خواهم سپرد * نوك مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت نعرهها خواهم زد و در بحر و برّ خواهم فتاد * شعلهها خواهم شد و در خشك و تر خواهم گرفت انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم كشيد * آرزويم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت يا به زندان فراقش بىنشان خواهم شدن * يا گريبان وصالش بىخبر خواهم گرفت يا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد * يا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت يا به پايش نقد جان بىگفتگو خواهم فشاند * يا ز دستش آستين بر چشم تر خواهم گرفت يا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد * يا به حجّت از درش راه سفر خواهم گرفت
--> ( 1 ) . درد ( 2 ) . ياران