مرتضى راوندى
143
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
خلفاى اربعه بد بگويد او را به سختى تنبيه كنند . در اوايل سال 1156 ، نادر پس از مراجعت از داغستان به صحراى مغان آمد و در آنجا نصر اللّه ميرزا و شاهرخ ميرزا و امام قلى ميرزا كه از خراسان احضار شده بودند به خدمتش رسيدند و چون عزم حمله به خاك عثمانى را داشت ، توپخانه خود را به كرمانشاه فرستاد . احمد پاشا ، والى بغداد كه مردى مدبّر و محيل بود ، از در اطاعت درآمد . نادر عدّهيى را به تصرّف نجف و كربلا و حلّه فرستاد و آن نقاط را به سهولت گرفت و خود نيز موصل و كركوك را مسخر ساخت و دولت عثمانى به ناچار از در صلح درآمد ، قرار شد كه در باب مسائل مذهبى و رفع اختلافات سابقه مجددا گفتگو كنند . نادر در شوّال 1156 به عتبات عاليات رسيد و به زيارت اماكن مشرّفه در كربلا و نجف و كاظميّه رفت و قبر ابو حنيفه را نيز در بغداد زيارت كرد ؛ سپس علماى شيعى و سنّى كربلا و حلّه و بغداد و كاظميّه را به نجف خواست تا با علماى ايران و بلخ و بخارا و افغانستان كه به همراه آورده بود ، بنشينند و گفتگو كنند و موارد اختلاف بين اهل دو مذهب را بر طرف سازند . با اين مذاكرات كه حسب الامر نادر و در اردوى او در نجف جريان داشت و در 24 شوّال 1156 خاتمه يافت ، در آن باب وثيقه نامهيى به انشاء ميرزا مهدى خان منشى الممالك نادر مؤلّف درّهء نادره و جهانگشاى نادرى نوشته شد و علماى فريقين آن را مهر كردند . ترتيب و تصديق آن وثيقه به اين شكل بود كه : اوّل علماى ايران آن نوشته را مهر نمودند ، سپس علماى عتبات چه شيعى و چه سنّى مضمون آن را تصديق و مهر نمودند ؛ بعد علماى ماوراء النّهر سپس علماى افغان و در آخر وثيقه ، مفتى بغداد به حقانيّت اسلام مردم ايران تصديق دارد . . . عقيدهء اسلاميهء ممالك ايران آنكه بعد از رحلت حضرت سيّد المرسلين خلافت به اجماع امّت بر جناب خليفهء اوّل ابو بكر صديق . . . بعد از او به نصّ آن جناب و اتّفاق ، بر فاروق اعظم عمر بن خطّاب رضى اللّه عنه و به شورا و اتّفاق به عثمان بن عفّان و بعد به امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام قرار يافت و به فحواى . . . حديث شريف : « اصحابى كالنّجوم بايّهم اقتديتم اهتديتم » . . . همه با يكديگر رسم موافقت مىداشتهاند . . . بعد از رحلت خليفهء اول و ثانى از دار دنيا ، از جناب مرتضوى سؤال حال ايشان كردند ، آن حضرت فرمودند : « امامان قاسطان عادلان كانا على الحقّ و ماتا على الحق » و خليفهء اوّل نيز در شأن خليفه رابع مىفرمودند : « لست بهيركم و علىّ فيكم » و خليفه ثانى در حقّ آن جناب مىفرمود : « لو لا على لهلك العمر » و نظاير آن