مرتضى راوندى
80
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
فقهاى نيشابور و رؤساء ايشان فردا اينجا جمع باشند تا عهد امير المؤمنين بر ايشان عرضه كنم . . . حاجب فرمان داد تا منادى كردند . بامداد همهء بزرگان نيشابور جمع شدند و به درگاه آمدند ، و يعقوب فرمان داد تا دو هزار غلام همه سلاح پوشيدند و بايستادند ، هريك سپرى و شمشيرى و عمودى سيمين و زرين به دست . هم از آن سلاح كه از خزانهء محمد بن طاهر برگرفته بودند به نيشابور ، و خود به رسم شاهان بنشست و آن غلامان دو صف پيش او بايستادند . فرمان داد تا مردمان اندر آمدند و پيش او بايستادند . گفت بنشينيد . پس حجب را گفت آن عهد امير المؤمنين بيار ، تا برايشان برخوانم . حاجب اندر آمد و تيغ برگرفت و بجنبانيد . آن مردمان بيشتر بيهوش گشتند ، گفتند مگر به جانهاى ما قصدى دارد . يعقوب گفت تيغ نه از بهر آن آوردم كه به جان كسى قصدى دارم . اما شما شكايت كرديد كه يعقوب عهد امير المؤمنين ندارد ، خواستم كه بدانيد كه دارم ! مردمان باز بهجاى و خرد بازآمدند « 1 » باز گفت يعقوب : امير المؤمنين را به بغداد نه اين تيغ نشاندست ؟ گفتند بلى . گفت مرا بدين جايگاه نيز هم اين تيغ نشاند . عهد من و آن امير المؤمنين يكى است ! باز فرمان داد تا هرچه از آن مردمان ، از جملهء طاهريان بودند ، بند كردند ، و به كوه اسپهبد فرستاد . ديگران را گفت من داد را برخاستهام بر خلق خداى تبارك و تعالى ، و برگرفتن اهل فسق و فساد را ، و اگرنه چنين باشمى ، ايزد تعالى مرا تاكنون نصرتها ندادى ، شما را بر چنين كارها كار نيست ، بر طريق بازگرديد . . . « 2 » » پس از گرفتن خراسان ، يعقوب به گرگان و تبرستان تاخت و از آنجا به خراسان و سيستان بازگشت و دو سال بعد به فارس و خوزستان لشكر كشيد ، و آن نواحى را نيز از دست عمال خليفه بيرون كرد به قصد برانداختن خلافت عباسى رو به بغداد نهاد . در اين زمان المعتمد على الله خليفه بود چون از قصد يعقوب آگاه شد رسولى نزد وى فرستاد و از در استمالت درآمد و پيغام داد كه حاضر است او را به بغداد پذيرد و خطبه به نام وى كند . اما همينكه يعقوب به سوى بغداد متوجه شد او را لعن كرد و با سپاهى به مقابلهء وى رفت . يعقوب نيز آمادهء جنگ شد و با آنكه خليفه به حيله ، جمعى از سران لشكرش را فريفته بود ، حملهاى مردانه كرد و المعتمد با سپاهيان بغداد از پيش وى بگريخت . پس از اين شكست سرداران خليفه چون دانستند كه در جنگ ، حريف يعقوب نيستند ، آب دجله را در لشكرگاه وى راندند و جمعى از سپاهش را به نامردى هلاك كردند . يعقوب ناچار دست از جنگ كشيد و به خوزستان بازگشت ، تا سپاه تازهاى گرد آورد . . . »
--> ( 1 ) . ظاهرا « باز » دوم زائدست ، و مقصود اينست كه مردم ، هوش و حواس ازدستداده را بازيافتند . ( 2 ) . چند مقاله تاريخى و ادبى ، پيشين ، ص 153 .