مرتضى راوندى
474
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
معنى پيش معتصم حكايت كرد . معتصم از وى منّت داشت ، و زندگانى به حزم كردن گرفت ، چندانكه نوبت خلافت به معتصم رسيد . و اوّل روز كه به خلافت بنشست ، بفرمود تا عجيب را بگرفتند و فرمود كه سياست « 1 » كنند . عجيب گفت : يا امير المؤمنين ، گناه من جز اخلاص و هوادارى تو چيست ؟ گفت : گناه تو فاش كردن راز برادرم بود ، و سرّى كه با تو گفت نگاه نداشتى ، و مرا به تو چه اعتماد بود پس از اين ؟ پس در حال عجيب را بكشتند . و افشاى آن سرّ ، سر او را از مصاحبت تن معزول كرد . « 2 » « 3 » ارزش رازدارى : « وليد عبد الملك گفت : روزى معاويه سرّى با من بگفت ، و مرا گفت كه بايد كه اين سرّ را نگاه دارى . به خانه آمدم و پدر را گفتم كه معاويه با من سرّى گفته است ، اگر مصلحت بينى با تو باز گويم . پدر مرا منع كرد و گفت : اى پسر ، هركه سرّى نگاه دارد ، قادر باشد برآنكه هرگاه كه خواهد تواند گفت . و چون در پيش ديگرى گفت ، عنان تصرّف از دست او برون شد ، و نتواند بيشتر نگاه داشت [ گفتم ] : از اين نوع ميان پدر و فرزند نباشد . « 3 » پدرم گفت : چنين است ، اما من روا ندارم كه زبان تو به بازگفتن سرّ گشاده شود . به نزديك معاويه آمدم و حال حكايت كردم . معاويه گفت : هزار رحمت آفريدگار بر پدرى باد كه پسر خود را از چنين خطايى صيانت كند . طرّار امين : « آوردهاند كه خواجهاى بامداد پگاه برخاست و عزم گرمابه كرد . دوستى در راه او را پيش آمد . آن دوست او را گفت : به حمّام آيى ، گفت : تا به در حمّام با تو مرافقت كنم . چون پارهاى راه برفتند ، آن دوست او ، راه بگردانيد و به مصلحت خود برفت . طرّارى پگاهتر آمده بود تا صيدى كند ، و جيبى بشكافد ، و كيسهاى برد . چون به در گرمابه رسيد ، خواجه روى بازپس كرد و هوا هنوز تاريك بود . طرّار را ديده ، پنداشت كه مگر آن دوست وى است ، صرّهء هزار دينار كه با خود داشت به وى داد و گفت : آن را به امانت نگاه دار تا برون آيم و به من بازده . زر به طرّار سپرد . چون از گرمابه برون آمد روز شده بود ، و خواست كه برود ، طرّار گفت : اى خواجه ، زر خود بستان . مرد در نگريد ، و صرّهء زر خود به دست طرّار ديد ، گفت : تو كيستى ؟
--> ( 1 ) . مجازات و عقوبت ( 2 ) . فاش ساختن آن سرّ سبب قتلش شد ( 3 و 2 ) . همان كتاب ، ص 234 تا 235