مرتضى راوندى
475
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
گفت : من مردى طرّارم و كيسهبر ، خواجه گفت : من زر به تو دادهام ، چرا نبردى ، گفت : اگر به صنعت خود بردمى يك درم به تو ندادمى ، امّا به امانت به من سپرده بودى ، و در امانت خيانت كردن روا نبود ، زينهار دارى با زينهار خوارى نيك نباشد . جزاى خيانت : « آوردهاند كه در عهد پادشاهى گشتاسب وزيرى بود كه او را « راست روشن » نام داشت و به سبب اين نام گشتاسب او را عزيز داشت و او را از وزراى ديگر تقريب و ترحيب زيادت فرمودى . اين راست روشن ، گشتاسب را بر مصادرهء رعيت تحريض و ظلم و ستم در نظر او جلوه داد و آن را سبب آبادانى خزانه و انتظام امور ملك دانست ، دست ظلم و تعدّى برگشاد و رعايا را از مصادره ، درويش كرد ، و خويشتن را زائد مالى عظيم و ثروتى و نعمتى تمام به حاصل كرد . تا روزى گشتاسب را دشمنى پديد آمد و قصد هلاك او كرد . گشتاسب در خزانه رفت و مالى نديد كه مواجب حشم را به داد ، و ولايت خراب و رعيت پريشان بود ، متحير شد و سبب آن پريشانى ندانست . پس به سبب دلتنگى تنها برنشست « 1 » و به صحرا برون رفت و طواف مىكرد . در اثناى آن نظر او بر رمه گوسفندان افتاد ، آنجا راند . گوسفندان را ديد خوابانيده و سگى را بردار كرده . گشتاسب شبان را بخواند و از خيانت سگ پرسيد : شبان گفت : پادشاه را بقا باد . اين سگ امين من بود ، و مدّتى او را پروردم ، و در محافظت رمه بر وى اعتماد كردم . امّا با ماده گرگى در ساخت ، و جفت گرفت ؛ و چون شب درآمدى بخفتى ، و ماده گرگ درآمدى و گوسفندى را بشكستى « 2 » و قدرى بخوردى و باقى او را ، سگ به كار بردى . « 3 » تا آنگاه كه در رمه نقصانى فاحش پديد آمد ، و بسيارى گوسفندان تلف شده بودند . پس اين سگ را بردار كردم كه جزاى خيانت ، دار است ، و عاقبت بدكرداران دمار . گشتاسب چون اين فصول بشنود ، به خود بازآمد و گفت : اين نمودارى است كه به من نمودند ، و از راه معنى رعيّت رمهاند و من شبان و من از حال رعيّت غافل ماندهام ؛ و بر من واجب است كه به نفس خود از حال رعايا تفحّص كنم . پس به بارگاه بازآمد ، و جريدهء محبوسان بخواست ؛ و بيشتر از ايشان آن بود كه راست روشن ايشان را حبس كرده بود . پس رعيّت را استمالت نمود و او را بردار كرد . پس بدانست كه پريشانى ولايت از او بود . پس گفت ما به نام او فريفته شديم . و باز ملك خود از سر طراوتى گرفت ، و تدارك كار خود را يافت ، و بعد از اين بر هيچكس اعتماد نكرد ، و پيوسته در كار اسيران ، خود نظر كردى .
--> ( 1 ) . سوار شد ( 2 ) . مىگرفت و مىشكست ( شكار مىكرد ) . ( 3 ) . مىخورد