مرتضى راوندى

473

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

گذرانى . چون آن كاغذها را بديد ، شاد شد ، و در حال به آن كبوتر خانه رفت ، و آن زر بيافت ؛ و به وثاق آمد ، و آن بيست هزار دينار ديگر از معتمدان بستد ، و باز خود را تجمّلى نيكو و اسباب معيشت ساخت . چون آن حريفان بديدند كه او را باز طراوتى در كار پديد آمده است ، روى به وى آوردند و از تقصير گذشته استغفار كردند . روزى پادشاهزاده در باغى جشنى ساخت ، و آن جمله را حاضر آورد . چون اقداح راح‌گردان شد و اثر مى در رگ و پى پديد آمد ، شاهزاده فرموده بود تا بر سنگ آسياها سوراخها به الماس باريك كرده بودند . آن را نزديك خود نهاده بود . شاهزاده از مجلس برخاست ؛ جماعت آن سنگ را بديدند ، گفتند : اين سوراخها بدين شكل كه كرده است ؟ گفت : در وقت پدر من . مردى از عرب آمده بود و مورچگان آورده بود ، و ايشان سنگ را سوراخ مىكردند . و اين سوراخها بر اين سنگ ، ايشان كرده‌اند . گفتند : شايد بود كه چنين بود و ما مثل اين شنيده‌ايم . شاهزاده چون اين بشنيد گفت : سبحان اللّه ! آن روز به جهت آن گوشت ، در باغ هزار سوگند به راست بخوردم ، و از من باور نمىداشتيد ؛ امروز در سخنى چنين دروغ - كه در عقل و طبع هيچ عاقل نگنجد - همه مرا تصديق مىكنيد ؟ و شما جمله ، ياران روز شادىايد ، و مرا يارى بايد كه به هنگام غم مرا به كار آيد . پس فرمود تا همه را به خوارى از مجلس برون كردند ، و بعد از آن با هيچ ناكس مخالطت نكرد ، و از اسراف و اتلاف محترز مىبود . » « 1 » نتيجهء فاش كردن راز : « ابراهيم مدبّر مىگويد كه در آن‌وقت كه امير المؤمنين مأمون به روم رفته بود ، روزى سوار بود ، و او را اسفهسالارى بود « عجيب » نام ، گفت : يا عجيب ، مىخواهم كه اسب با تو بدوانم تا بنگرم كه اسب تو چگونه مىرود . پس هردو اسب را بتاختند ، چندانكه از نظر خواصّ دور شدند . مأمون عجيب را گفت : غرض من آن بود از طىّ اين مسافت ، كه مرا با تو سرّى بود ، و [ خواستم ] با تو خالى كنم « 2 » و بگويم . بدان كه من از اين برادر خود معتصم انديشه مىكنم . بايد كه پيوسته احوال مرا مراقبت كنى ، و در محافظت من حزم و احتياط به جاى آرى . عجيب خدمت كرد ؛ و چون بازگشتند و چندى برآمد ، عجيب فرصت طلبيد و اين

--> ( 1 ) . همان كتاب ، از ص 309 تا 312 . ( 2 ) . خلوت كنم