مرتضى راوندى

472

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

و فايدهء اين حكايت آن است كه مرد مسرف آنگه از خواب بيدار شود . كه مال از دست بداده باشد ، و از پاى درآمده بود . ياران روز شادى : « آورده‌اند كه ملكزاده‌اى بود كه بعد از وفات پدر به لهو و تماشا « 1 » مشغول بود ، و از تدبير كار ملك غافل ؛ و خزانه به اسراف و « 2 » تبذير تلف كرد ، تا يكى از اقارب بيامد و بر ملك استيلا آورد . و چون شاهزاده را همّتى عالى نبود ، او را نرنجانيد و تعرّض نرسانيد ؛ و كار او در انحطاط افتاد و مفلس گشت ، و هيچكس از رفيقان او را نپرسيدند و به جملگى از وى منقطع شدند . روزى بر سر محلّتى نشسته بود . جماعتى از ياران ناموافق ، به استعداد تماشا « 4 » ، بر وى گذر كردند ؛ و چون او را بديدند ، گفتند : ما به تماشا مىرويم ، با ما موافقت كن . گفت : شايد « 3 » چون به باغ رفتند ، مطبخى « 4 » به جهت ايشان قدرى گوشت در ديگ كرد ، و سخت به كارى مشغول شد . ناگاه سگى بيامد و از ديگ گوشت بركشيد و بخورد . چون گوشت نديدند ، گفتند كه اين ، كار پسر ملك است كه روزها بود تا گوشت نخورده بود . شاهزاده چون اين بشنيد به غايت برنجيد ، و سوگندان « 5 » ياد كرد كه من نخورده‌ام . او را باور نداشتند . شاهزاده از آنجا تنگدل و كوفته‌خاطر بازآمد ، و در گوشه‌اى بنشست و گريستن گرفت . دايهء او پيش آمد و گفت : جان مادر ! تو را چه رسيد ؟ شاهزاده حكايت حال خود با او بگفت . دايه بر وى رحمت كرد ؛ برفت و خريطه‌اى به مهر پدر وى بياورد و در پيش وى نهاد و گفت : پدر تو مرا وقتى گفته بود كه پسر من همّتى ندارد كه پادشاهى تواند كرد ، و هر آينه روزى مضطّر و عاجز گردد . اين خريطه را به وى ده . شاهزاده آن را بگشاد ؛ سه كاغذ يافت . در يكى نوشته بود كه : در فلان باغ كبوتر خانه‌اى است . از كبوتر خانه هفت گام بگذر و در هشتم ببين ، « 6 » كه آنجا ده هزار دينار نهاده‌ام ، برگير . و در آن‌دو كاغذ ديگر نوشته بود كه : فلان را ده هزار دينار امانت نهاده‌ام ، و به دست فلان خواجهء ديگر ده هزار دينار مغربى است كه وديعت داده‌ام ، بايد كه از ايشان بستانى و عمر در آسايش

--> ( 1 ) . گردش و تفرج و ديدن باغ و صحرا ( 2 ) . آماده براى گردش و تفرّج ( 3 ) . شايسته است ( 4 ) . آشپز ، ياء در آخر « مطبخى » براى نسبت است ( 5 ) . جمع سوگند ( الف و نون ) ( 6 ) . نگاه كن .