مرتضى راوندى

466

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اكنون نمونه‌اى از نثر ثقيل او را مىآوريم : « . . . امداد تحيت و وفور آفرين كه از طى آن نسيم نعيم آيد ، از توى « 1 » آن بوى عهد قديم زايد ، از كلبهء عنا و زاويهء غم كه مىگويند دل است ، به مرتع مربع كرم . . . مىفرستد . يا ليتنى كنت معهم فافوز فوزا عظيما . و دور از آن جناب ، از دورى آن جناب ، چندان انديشهء شوخ ديده به من محيط شده است ، و چنان صبر كار ناديده مركز خالى گذاشته كه اگرچه دل مىخواهد ، خاطر مواتات « 2 » نمىكند كه محافظت عادت قديم بجاى آرم و مراقبت سنت معهود واجب دارم و زندگانى با جملهء ادوات و حشوات كه رسم است ، ديباچه سخن سازم . . . و در هرحال كه هست از آن خدمت فارغ نيستم و همواره ورد زبان دارم : اى خيل هنر را وثاق باشى * آن روز مبادا كه تو نباشى . . . در حالىكه شكر بارى عز اسمه بر آن واجب است و سپاس ايزد تعالى در آن لازم : بهرحال مربنده را شكر به * كه بسيار بد باشد از بد بتر اگرچه بدان خدمت نياز بيش دارم ، از شرح آن نياز بارى بىنيازم ، چه توان دانست كه در چنين حالتى . . . پاداش سپيدكارى سپهر فيروزه كار نيلفام ، روز اميدوارى و روىبخت من سياه كرده ، و چيره‌دستى روزگار رنگ‌آميز به خون دل بر رخ به رنگ من بيرنگ زده ، و از هر جنس خطرات اضجار در صحن ضمير چون از هرنوع طبقات آدمى در صحراى عرفات ، طواف عادت ساخته و سينه‌اى كه بيت الحرام كرم بود ، بيت الاحزان مصايب شده . . . بيت : تا داد فلك ، به بند و زندان پندم * مىگريم و بر كار جهان مىخندم دل از تن و جان و خانمان بركندم * از مرگ بَتَر چيست بدان خرسندم الى اخر المكتوب . . . » ( از صفحه 324 الى صفحه 327 ) اينك نمونه‌يى از اشعار شكايت‌آميز او را نقل مىكنيم : زمانه محنت و رنجم يكى هزار كند * گهى كه با دلم انديشهء تو ياد كند خيال طلعت تو سوى خاطرم هردم * دو اسبه تازد تا صبر من شكار كند بسا غما كه دلم خورد در جدايى تو * اگر دلم نخورد غم بگو چكار كند ز غم بنالم هرشب چو مادر مشفق * كه در فراق پسر ناله‌هاى زار كند اگر ضميرم بر چرخ سايه اندازد * زهاب چشمهء خورشيد را شرار كند نشاط بود مرا با تو در شمار بسى * كژ آيد آرى هرچ آدمى شمار كند

--> ( 1 ) . پيچ‌وخم و زوايا ( 2 ) . موافقت و فرمانبردارى