مرتضى راوندى

458

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

زر باشى و ناگشاده گنجى * تب دارى و ناكشيده رنجى روشن به تو چشم شاه و درويش * جود تو ز فيض آسمان بيش آن نور كه بىدريغ بارى * از خاقانى دريغ دارى اين شيوه نه شرط دوستانست * اين سنت و فعل دشمنانست نه هم‌نفسى ، نفس گشايم * نه خوش سخنى هوس زدايم . . . بر روزن من نتابى از خشم * نه در دل من ز غرفهء چشم نىنى غلطست هرچه گفتم * راهِ هَوَسَست هرچه سُفتم صبحست سوى تو عذر خواهم * صبحست شفيع اين گناهم صبح آينه‌دار تازه‌روى است * صبح از سَرِ صدق راستگويست خاقانى به شعراى نامدار قبل از خود چون رودكى و عنصرى نظر داشته و به شيوهء آنان شعر گفته است و گاه خود را برتر از آنان شمرده است : بديهه همى بارم از خاطر اين دُر * كز او سمعها بحر عمان نمايد از اين شعر خجلت رسد عنصرى را * وگر عنصرى جان جانان نمايد و در پاسخ كسانىكه قدرت شعرى عنصرى را به رخ او مىكشيده‌اند چنين مىگويد : به تعريض گفتى كه خاقانيا * چه خوش داشت نظم روان عنصرى بلى شاعرى بود صاحبقران * ز ممدوح صاحبقران عنصرى ز معشوق نيكو و ممدوح نيك * غزل‌گو شد و مدح‌خوان عنصرى جز از طرز مدح و طراز غزل * نكردى ز طبع امتحان عنصرى شناسند افاضل كه چون من نبود * به مدح و غزل دُرفشان عنصرى كه اين سِحر كارى كه من مىكنم * نكردى به سحر بيان عنصرى زِ « دَه » شيوه كان حيلت شاعر است * به يك شيوه شد داستان عنصرى مرا شيوههء خاصِ تازه است و داشت * همان شيوهء باستان عنصرى نه تحقيق گفت و نه وعظ و نه زهد * كه حرفى ندانست از آن عنصرى نبود است چون من گه نظم و نثر * بزرگ آيت و خرده‌دان عنصرى به نظم چو پروين و نثر چو نقش * نبود آفتابِ جهان عنصرى اديب و دبير و مُفسّر نبود * نه سحبان يعرب زبان عنصرى خاقانى بر خلاف شعرايى چون ناصر خسرو ، سنائى و خيام به مسائل فلسفى و مشكلات اجتماعى دوران خود توجه نداشت و مىكوشيد معضلات اجتماعى دوران خود