مرتضى راوندى
459
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
را به يارى عقايد مذهبى حلوفصل نمايد و چنان كه خود گفته حكمت يزدانى را برتر از فلسفه يونانى مىداند . فلسفه در سُخن مياميزيد * وانگهى نام آن جَدَل منهيد وَ حَلِ گمرهى است بر سر راه * اى سران پاى در و حل منهيد با اينكه خاقانى ، كمابيش شاعرى مديحهسرا بوده ، گهگاه در اشعار و آثار او مسائل اخلاقى نيز مطرح مىشود . از جمله مىگويد : بترس از بَدِ خَلق خاقانيا * و ليكن ز بد ده امان خلق را وفا ، طبع گردان و ايمن مباش * ز غدرى كه طبع است آن خلق را دروغى مران بر زبان و مدان * كه صِدقى بُوَد بر زيان خلق را در افكار خلق آشكارا شود * قضايى كه آيد نهان خلق را بَدِ خَلق هر چت فزونتر رَسَد * نكويى فزونتر رسان خلق را در جاى دگر گويد : كيست ز اهلِ زمانه خاقانى * كه تو ، اهل و فاش پندارى دوستى كز سَرِ غَرض شد دوست * هان و هان تا كه دوست نشمارى خواجه گويد كه دوستدار توام * پاسخش ده كه دوست چون دارى تا عزيزم مرا عزيز كنى * چو شدم خوار ، خوار انگارى در جاى ديگر در توصيف خصوصيات اخلاقى خود مىگويد : منكه خاقانيم اين مايه صفا يافتهام * كه به دل در حق بدخواه شدم نيكى خواه چون شوم سوخته از خامىِ گفتارِ بدان * به نكوكار پناه آرم و او هست پناه كه نگويم مكافاتِ بديشان بَدِ كس * ليك گويم كه مرا از بَدِشان دار نگاه در يكى از قصايد خود ، خطاب به متملقان و چاپلوسان ، از استغناى طبع و بىنيازى خود ياد مىكند : مرا كشتزاريست در طينت دل * كه حاجت به حوا و آدم ندارم به پيش كس از بهر يك خندهء خوش * قد خويش چون ماه نو ، خم ندارم . . . دهان خشك و دل خستهام ليك از كس * تمناى جلاب و مرهمِ ندارم به پازهر كس ننگرم گرچه برخوان * يكى لقمه بىشربت سم ندارم غير از خاقانى كه از آثار و افكار او سخن گفتيم ، در قرن ششم شعرا و گويندگان ديگرى ، چون اثيراخسيكتى از فرغانه و مجيد الدين بيلقانى و فلكى شروانى در سرزمين آذربايجان ظهور كردند كه كارشان مديحهسرايى بود و بر خلاف سنايى و ناصر خسرو