مرتضى راوندى
423
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
از اشعار ناصر خسرو مىتوان به علل سفرهاى پرماجرا و رنجها و محروميّتهايى كه در دوران حيات تحمل كرده است پىبرد و علاقه فراوان وى را به تفرّس و كشف حقيقت ، به روشنى دريافت . « 1 » برخاستم از جاى و سفر پيش گرفتم * نرخانم ياد آمد و نز گُلشن و منظر از پارسى و تازى و از هندو و از ترك * وز سندى و رومى و زِ عبرى همه يكسر وز فلسفى و مانوى و صابى و دهرى * درخواستم اين حاجت و پرسيدم بىمر از سنگ بسى ساختهام بستر و بالين * وز ابر بسى ساختهام خيمه و چادر گه دريا گه بالا رفتن بىراه * گه كوه و گهى ريگ و گهى جوى و گهى جر گه حبل به گردَنبر ، مانند شُتُربان * گه بار به پشت اندر مانندهء استَر جوينده همى گشتم از اين بحر بدان بر * پرسيده همى رفتم از اين شهر بدان شهر گفتند كه موضوع شريعت نه به عقل است * زيراكه به شمشير شد اسلام مقرر تقليد ، نپذرُفتم و حُجّت ننهفتم * زيراكه نشد حق به تقليد مشهّر دار و نَخُورم هرگز بىحُجّت و برهان * وز درد نينديشم و ننيوشم مُنكر آنگاه بپرسيدم از اركان شريعت * كاين پنج نماز از چه سبب گشت مُسطّر وز علت ميراث و تفاوت كه در او هَست * چون بود برادر يكى و نيمى خواهر وز قسمت ارزاق بپرسيدم و گفتم * چون است غمى « 1 » زاهد و بيرنج ستمگر
--> ( 1 ) . پردرد ، رنجور