مرتضى راوندى

352

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

گَرم مِهر و نَرم چهر و زود صلح و دير جنگ * تازه‌روى و عشوه‌جوى و بذله‌گوى و نكته‌ياب ( قاآنى ) نكته‌دانى بَذله‌گو چون حافظ شيرين‌سخن * بخشش آموزى جهان‌افروز چون حاجى قوام حافظ معمّا يكى ديگر از ظرايف ادبى معماست ، در اين صنعت ، شاعر نام معشوق يا نام چيز ديگرى را در بيتى ، بطور پوشيده و مكتوم ، به تصحيف ، يا قلب يا تشبيه و امثال اينها مىآورد ، به نحوى كه از ذوق سليم دور نباشد و با اين هنرنمايى ذوق و استعداد و طبع نقّاد مخاطب خود را مىآزمايند چنان كه در اين شعر مراد شاعر ، نام « ميرك » است ديدم دو هفته ماه ز ديبا بر او سَلَب * كردم در او نگاه بماندم از و عَجَب گفتم چه مانى اى بُت ، گفتا « كريم » را * بنگار باشگونه وزو نام من طَلَب چنان كه مىبينيم هرگاه « كريم » را معكوس و بازگونه بنويسيم ، نام « ميرك » به‌دست مىآيد ، آنچه گفتيم « معماى مبّدل » بود . معمّاى معدود آنست كه به حساب و عدد « جمل » حروف را جمع كنند و از آن نامى بيرون آرند . مثال : چو ده با سى گرفتم بعد هفتاد * يقين‌دان نام او صد بار گفتم ازين بيت نام « على » برمىآيد زيرا عين به حساب جمل 70 و لام 30 و ياء ده است . فرق ميان معما و لغز آن است كه در معما لازم است كه مدلول او اسمى باشد از اسماء و در لغز اين شرط نيست ، بلكه در اينجا لازم است كه دلالت او بر مقصود به ذكر علامات و صفات باشد و آن در معما لازم نيست . - چنان كه در افواء شايع است : معمّا چو حل گشت آسان شود . بطور كلى سخن رمزآميز و كلام دشوار را معمّا مىگويند : تو كى شناسى اين چه معماست چون هنوز * ابجد نخواندهء به دبستان ، صبحگاه خاقانى عقل كجا پىبرد شيوه سوداى عشق * بازنيابى به عقل سِرّ معماى عشق عطار در زهد نه بينايى ليكن به طمع در * برخوانى در چاه ، به شب خطّ معمّا ناصر خسرو