مرتضى راوندى
348
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
اتفاقا آرزو و مطلوب شاعر ، پس از مرگش صورت عمل گرفت ، پس از تحويل « جامگى و اجزاء پدر « به فرزند ( بنابر سنت و آئين آن دوران ) فرزند امير الشعّرا به مقام و موقعيت مناسبى دست يافت . ناگفته نگذاريم كه پسر برهانى چندى با عسرت و سختى گذران مىكرد ، چه نظام الملك ، مرد سياست و عمل بود و به شعراء و اهل تصوّف چندان عنايتى نداشت ، ناچار فرزند برهانى براى تامين منظور خود و نزديكى با دربار ، به شاهزادهء مقتدر ، شجاع و گستاخى به نام « علاء الدّوله » توسل جست ، اين مرد محتشم ، به رغم نظام الملك ، شاعر را به سراپردهء سلطان فراخواند ، تا به مناسبت آغاز ماه رمضان در ديدن « ماه » شركت جويد ، اتفاقا « اول كسى كه ماه را در آسمان ديد سلطان بود ، عظيم شادمانه شد ، علاء الدوله مرا گفت : پسر برهانى ، اين ماه نو چيزى بگو من بر فور اين دوبيتى بگفتم : اى ماه ، چو ابروان يارى گويى * يانى ، چو كمانِ شهريارى گويى نعلى زده از زرّ عيارى گويى * در گوش سپهر گوشوارى گويى چون عرضه كردم ، علاء الدولّه بسيارى تحسين كرده و سلطان ، شاعر را اسبى كه سيصد دينار نيشابورى ارزش داشت ، ارزانى داشت ؛ پس از نماز شام ، بار ديگر علاء الدوله از پسر برهانى خواست ، در مقابل محبّت سلطان شعرى سرايد ؛ و او بىدرنگ اين دو بيتى بگفت : چون آتشِ خاطرِ مرا شاه بديد * از خاك مرا بَر زِبَرِ ماه كشيد چون آب يكى ترانه از من بشنيد * چون باد يكى مركب خاصم بخشيد چون اين دوبيتى بگفت ، علاء الدوله آفرينها گفت و سلطان او را هزار دينار و جامههاى گرانبها و هزار من غله بخشيد و شاعر از بركت تفقّد و پايمردى علاء الدوله ، مصاحب و نديم سلطان گرديد و از فقر و بينوايى خلاصى يافت . ناگفته نماند كه امير الشّعرا برهانى پدر معزى ، از شاعران اوايل عهد سلجوقى و معاصر آلب ارسلان ، و مورد علاقه او بود . غير از موردى كه ذكر كرديم ، در كتاب چهار مقاله ، بار ديگر از بديههسرايى و آثار آن ، سخن به ميان آمده است : « مىگويند ، وقتى سلطان محمود غزنوى در حالت مستى ، فرمان داد تا گيسوى زيباى « اياز » غلام محبوبش را بريدند ، روز بعد ، به سبب پشيمانى از فرمان ناصواب شب پيش ، سلطان چنان بدخلق بهنظر مىرسيد كه هيچكس را يارا و جرأت سخن گفتن با او نبود ، تا سرانجام عنصرى ، امير الشعراء ، با اين رباعى خاطر وى را خرسند ساخت :