مرتضى راوندى
312
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
مرا غمز « 1 » كردند كان خوشسخن * به مهر نبىّ و ولى شد كهن هر آنكس كه در دلش كين على است * ازو خوارتر در جهان گو كه كيست منم بنده هردو ، تا رستخيز * اگر پيكرم شه كند ريز ريز نكردى در اين نامهء من نگاه * به گفتار بد گوى گَشتى ز راه هر آنكس كه شعر مرا كرد پَست * نگيردش گردون گردنده دست بناهاى آباد گردد خراب * ز باران و از تابش آفتاب پى افكندم از نظم كاخى بلند * كه از باد و باران نيابد گزند بدين نامه بر ، عمرها بگذرد * بخواند هرآنكس كه دارد خِرَد بسى رنج بردم در اين سال سى * عجم زنده كردم بدين پارسى به دانش نَبُد شاه را دستگاه * و گرنه مرا بر نشاندى به گاه سر ناسزايان برافراشتن * وز ايشان اميد بهى داشتن سررشته خويش كَم كردن است * به جيب اندرون مار پروردن است درختى كه تلخ است وى را سرشت * اگر بر نشانى به باغ بهشت ور از جوى خُلدش به هنگام آب * به بيخ انگبين ريزى و شهد ناب سرانجام گوهر به كار آورد * همان ميوهء تلخ بار آورد سراسر بزرگى به گفتار نيست * دو صد گفتار چون نيم كردار نيست از آن گفتم اين بيتهاى بلند * كه تا شاه گيرد از اين كار پند دگر شاعران را نيازارد او * همان حرمت خود نگهدارد او كه شاعر چو رنجد بگويد هجا * بماند هجا تا قيامت به پا عسجدى ( معاصر عنصرى ) نيز از جفاى چرخ و بىاعتبارى روزگار به سختى مىنالد : فغان ز دست ستمهاى گُنبد دوّار * فغان ز سفلى و علوى و ثابت و سيار چه اعتبار بر اين اختران نامسعود * چه اعتماد بر اين روزگارِ ناهموار جفاى چرخ بسى ديدهاند اهل هنر * از آن بهر زه شكايت نمىكند احرار ابو المفاخر ، معاصر محمد بن ملكشاه ( 498 - 511 ) كه در ناحيهء رى سكونت گزيده بود ، شعرى سرود و سلطان محمد را از مظالم و بيدادگرىهاى سربازان به كشاورزان محروم و بينوا آگاه ساخت :
--> ( 1 ) . غمازى ، سخنچينى