مرتضى راوندى
310
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
زمانه پندى آزادهوار داد مرا * زمانه را چون نكو بنگرى همه پنداست بروز نيك كسان گفت غم مخور زنهار * بسا كَسا كه بروز تو آرزومند است رودكى از نظر فلسفى و اجتماعى ، جهان را افسانه و باد ، و غم خوردن بررفته و آمده را بيهوده مىدانست و شاد زيستن با سياه چشمان را ، براى از ياد بردن غم و اندوه لازم مىشمرد . شايد خيام از اين گونه انديشههاى فلسفى و معانى دقيق وى الهام گرفته باشد . رودكى براى جلوگيرى از يأس و نوميدى و تشويق مردم به مقاومت و مبارزه مىگويد : . . . شاد بوده است از اين جهان هرگز * هيچكس ، تا از و تو باشى شاد ؟ داد ديدست از او به هيچ سبب * هيچ فرزانه ، تا تو بينى داد ؟ رودكى چنان كه از شرح احوالش برمىآيد ، با توجه به مقتضيات و شرايط سياسى آن روز مردى معترض و مبارز بود و همكارى او با اسماعيليان مبيّن اين معناست . از اشعار ابو ليث طبرى گرگانى ( شاعرى از مردم جرجان ) نيز بانگ مخالفت و اعتراض به نظام اجتماعى و اقتصادى به گوش مىرسد : چيست اين باژگونه طبع فلك * گاه ديويست زشت و گاه مَلَك ز بس اين پر گزافه « قسمت » او * از حقيقت دلم كشيده به شك بىخرد زو نشسته تكيه زده * زير ديباى زر و خزّ و فنك باخرد را ازو به جامهء خواب * زِ بَرَش آتش است و زير خَسَك گوئى ار ، دهر دادگر « دوكند » * اينچنين داد كى بود و يحك درك الاسفل است جاى اميد * به دَرَج « 1 » كى رسد كسى ز دَرَك نيكبختى چو آب و من سَمَكم * اوز من دور چون سماء « 2 » زَ سمَك « 3 » دير يابست تا كى اين گِلِه زو * به جهان دم نزن زلىّ و زلَك فلك از طبع برنگردد ، تو * بىتكلف مَكُن گِلِه ز فلك « 4 » از زمان حيات اين شاعر اطلاعى در دست نيست . » « 5 » فردوسى توسى شاعر نامدار و آزادهء ايران ، پس از يك عمر تلاش در راه احياء تاريخ و ادبيات ايران ، از اينكه در سنين پيرى با فقر و نياز روبرو شده ، اظهار تاسف مىكند و در
--> ( 1 ) . مقامها ( 2 ) . آسمان ( 3 ) . ماهى ( 4 ) . روزگار ( 5 ) . على اكبر دهخدا ، لغتنامه ( ابو سعد - اثبات ) ص 791