مرتضى راوندى

288

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

نمونه‌اى از نثر او : « بدانكه بالاى اين كوشك نه اشكوب « 1 » طاقيست كه آن را شهرستان جان خوانند او بارويى دارد از عزّت ، و خندقى دارد از عظمت ، و بر دروازهء آن شهرستان پيرى جوان موكّلست و نام آن پير جاويد « خرد » « 2 » است ، و او پيوسته سيّاحى كند چنان كه از مقام خود نجنبد ، و حافظى نيك است . كتاب الهى داند خواندن و فصاحتى عظيم دارد ، اما گنگ است . و به سال ديرينه است اما سال نديده است و سخت كهن است اما هنوز سستى درو ، راه نيافته است . و هركه بخواهد كه بدان شهرستان رسد ازين چهار طاق « 3 » و شش طناب « 4 » بگسلد و كمندى از عشق سازد و زين ذوق بر مركب شوق نهد ، و به ميل گرسنگى سرمهء بيدارى در چشم كشد و تيغ دانش به‌دست گيرد و راه جهان كوچك « 5 » پرسد ، و از جانب شمال درآيد « 6 » و ربع مسكون طلب كند و چون در شهرستان رسد كوشكى بيند سه طبقه « 7 » : در طبقه اول دو حجره « 8 » پرداخته ، و در حجره اول تختى بر آب گستريده و يكى بر آن تخت تكيه زده ، طبعش به رطوبت مايل ، زيركى عظيم ولى نسيان بر او غالب ، هر مشكلى كه بر او عرضه كنى در حال حل كند و ليكن بر يادش نماند . . . » با جماعت صوفيان : سهروردى گويد : روزى با جماعت صوفيان در خانقاهى نشسته بودم ، هركس از مقالات شيخ خويش فصلى مىپرداخت ، چون نوبت به من رسيد گفتم : وقتى در خدمت شيخ خويش نشسته بودم ، شيخ را گفتم كه امروز ميان رسته حكاكان مىگذشتم ، حكاكى را ديدم ، چرخى در پيش گرفته و جوهرى در دست داشت و از آن جوهر بر چرخ مهره‌يى مىساخت به شكل گوى مدوّر . من انديشه كردم كه اگر اين چرخ كه از بالا به زير مىگردد بر روى زمين كردندى همچون آسيا سنگ ، و حكاك مهره را بر چرخ نهادى و دست از وى بازگرفتى ، مهره را بر چرخ از حركت چرخ هيچ حركت بودى يا نه ؟ سرّ آن نمىتوانستم دانستن .

--> ( 1 ) . مراد از كوشك نه اشكوب عالم با افلاك نه‌گانهء آنست ( 2 ) . خرد : عقل اول و شايد مراد عقل فعال باشد ( 3 ) . چهار طاق : مراد افلاك مادون قمر است يعنى فلك زمين و آب‌وهوا و اثير ( 4 ) . شش طناب : مراد جهات سته است ( 5 ) . جهان كوچك : عالم صغير ، يعنى انسان ، و مراد از راه جهان كوچك پرسيدن « شناخت خود » است ( 6 ) . يعنى از دماغ كه محل قواى نفسانيه است شروع كند ( 7 ) . مراد از كوشك سه طبقه دماغ است ( 8 ) . مراد از دو حجره ، دو قوهء مدركه و خيال است