مرتضى راوندى

207

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اين حكايت براى نشان دادن نظام و قضائى و اجتماعى ايران در حدود هزار سال پيش و ناهماهنگى « جرائم » با « مجازاتها » بسيار جالب و آموزنده است . فقدان امنّيت قضائى بيهقى در تاريخ گرانقدر خود ، ضمن توصيف و بيان حوادث تاريخى ، براى بيدارى و انتباه مردم و سياستمداران ، و عبرت‌اندوزى هوشمندان از حوادث روزگار ، و نشان‌دادن مظالم و بيدادگريهاى پادشاهان مستبد ، و فقدان حقوق و آزاديهاى فردى و اجتماعى در آن عصر ، از هر فرصتى استفاده مىكند ، و حقايق را بىپروا بيان مىكند ، از جمله هنگامىكه از غروب آفتاب اقبال « على قريب » و فروگرفتن و زجر دادن او ياد مىكند مىنويسد : « سى غلام اندر آمدند و او را بگرفتند ، و قبا و كلاه و موزه از وى جدا كردند ، چنان كه از آن برادرش كرده بودند و در خانهء بردند كه در پهلوى آن صفه بود . فرّاشان ، ايشان را به پشت برداشتند . كه با بند گران بودند . . . اين است على و روزگارش و قومش كه به پايان آمد و احمق كسى باشد كه دل درين گيتى غدار فريبكار بندد ، و نعمت و جاه و ولايت او را ، به هيچ‌چيز نشمرد . و خردمندان به دو فريفته نشوند . . . و بزرگا مردا ، كه او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شكست . . . و استاد رودكى نيكو گفته و زمانه را نيك شناخته است و مردمان را به دو « شناسا » كرده : اين جهان پاك خواب كردار است * آن شناسد كه دِلش بيدار است نيكى او به جايگاه بد است * شادى او به‌جاىِ تيمار است چه نشينى بدين جهان هموار * كه همه كار او نه هموار است دانش او نه خوب و چهرش خوب * زشت كردار و خوب ديدار است « 1 » » و على را كه فرو گرفتند ، ظاهر آن است كه به روزگار فرو گرفتند چون بومسلم و ديگران را ( يعنى در روزگار بسا اشخاص را مانند ابو مسلم خراسانى و ديگران فرو گرفته‌اند ) چنان كه در كتب پيداست و اگر گويند كه در دل « 2 » چيزى ديگر « 3 » داشت ، خداى عزّ و جلّ تواند دانست ، ضمير بندگان را ، مرا با آن كارى نيست و سخن راندن كار من است و همگان رفتند و جايى گرد خواهند آمد ( يعنى در جهان ديگر ) كه رازها آشكارا شود ، و بهانهء خردمندان كه زبان فرا اين محتشم بزرگ توانستند كرد ، آن بود كه گفتند وى را به امير نشاندن ، « 3 » و امير فروگرفتن چه‌كار . و چون روزگار او بدين‌سبب به پايان خواست آمد ، با قضا چون برآمدى نعوذ باللّه

--> ( 1 ) . همان كتاب ، ص 450 به بعد . ( 2 ) . در نهادن و در باطن ( 3 ) . يعنى چرا او به فعاليّتها و زدوبندهاى سياسى دست زده بود