مرتضى راوندى

199

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

عميد اسعد ، مردى فاضل بود و شاعر دوست ، شعر فرّخى را شعرى ديد تر و عذب خوش و استادانه ، فرخى را سگزيى « 1 » ديد بىاندام ، جبّه پيش‌وپس ، چاك پوشيده ، دستارى بزرگ سگزىوار در سر ، و پاى و كفش بس ناخوش و شعرى در آسمان هفتم ، هيچ باور نكرد كه اين شعر آن سگزى را شايد بود . بر سبيل امتحان گفت : امير به داغگاه است كه داغگاه عظيم خوش جايى است ، قصيده‌يى گويى لايق وقت ، وصف داغگاه كن تا ترا پيش امير برم . فرخى آن شب برفت و قصيده‌يى پرداخت سخت نيكو و بامداد در پيش خواجه عميد اسعد آورد بيت اوّل آن قصيده اين است : چون پَرنَد نيلگون بر روى پوشد مرغزار * پرنيان هفت‌رنگ اندر سر آرد كوهسار چون خواجه عميد اين قصيده بشنيد حيران فروماند . . . جمله كارها فروگذاشت و فرّخى برنشاند و روى به امير نهاد و آفتاب زرد پيش امير آمد و گفت : اى خداوند ، ترا شاعرى آورده‌ام كه تا دقيقى روى در نقاب خاك كشيده است ، كس مثل او نديده است . » امير فرخى را بنواخت چون شراب دورى درگذشت ، فرخى برخاست و به آوازى خوش اين قصيده برخواند و حركت خود را از خاك سيستان به سوى بارگاه چغانيان چنين توصيف كرد : با كاروان حُلّه برفتم ز سيستان * با حله تنيده ز دل بافته ز جان با حلّهء بريشم تركيب او سخن * با حلهء نكارگر نقش او زفان هر تارِ او ، به رنج برآورده از ضمير * هر پود او به جهد جدا كرده از روان از هر صناعتى كه بخواهى در او اثر * و زهر بدايعى كه بخواهى بر او نشان نه حلّهء كز آب مر ، او را رسد گزند * نه حلّه كز آتش او را بود زيان تا سرانجام به مدح مخدوم خود ابو المظفّر ، شاه چغانيان مىپردازد : تا نقش كرد بر سر هر نقش برنوشت * مَدح ابو المُظفر شاه چغانيان فرخى چون شاعرى مال‌دوست ، عياش و شهرت‌طلب بود ، پس از چندى از بارگاه امير چغانيان به دربار محمود غزنوى روى آورد با اينكه در اين هنگام محمود چندان جوان و شاداب نبود ، وى از بركت اشعار روان و مهارتى كه در موسيقى داشت ، در بارگاه او به ثروت و حشمت فراوان رسيد و در مجلس و موكب او اجازه حضور يافت و گاه در

--> ( 1 ) . منسوب به سيستان