مرتضى راوندى
198
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
چنان دو كفهء سيمين ترازو * كه اين كفه شود زان كفه مايل ندانستم من اين ، سيمين صنوبر * كه گردد روز چونين زود زايل من و تو غافليم و ماه و خورشيد * برين گردون گردان نيست غافل نگارين مَنا ، برگرد و مَگرى * كه كار عاشقان را نيست حاصل نمونهيى ديگر از اشعار موزون و دلنشين منوچهرى در وصف خزان : خيزيد و خز آريد كه هنگام خزانست * باد خنگ از جانب خوارزم و زانست ان برگ رزان بين كه بر آن شاخ رَزانست * گويى كه يكى پيرهن رنگ رَزانست دهقان به تعجب سرانگشت گزانست * كاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلزار فرخى سيستانى فرخى سيستانى از شعراى بزرگ اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم است ، موطن و منشاء او از سيستان بود و خود با افتخار و سربلندى به شجاعت و دلاورى همشهريان خود اشاره مىكند : من قياس از سيستان دارم كه او شهر من است * وز پى خويشتن ز شهر خويشتن دارم خبر شهر من شهر بزرگست و زمينش نامدار * مردمان شهر من در شير مردى ، نامور از آغاز زندگى شاعر ، اطلاع دقيقى در دست نيست ، آنچه مسلّم است در عنفوان شباب « شعر خوش گفتى و چنگ تر زدى ، و خدمت دهقانى « 1 » كردى از دهاقين سيستان ، و آن دهقان هرسال او را دويست كيل پنج منى غله دادى و صد درم سيم نوحى . . . » « 2 » ناگفته نماند كه « دهقان » در آن روزگار به مالك و رئيس ده و به كسانى اطلاق مىشد كه حافظ سنن و روايات ايرانى بودند و از مردانى چون فردوسى توسى و فرخى حمايت مىكردند ، پس از آنكه فرخى زنى اختيار كرد ، خرجش فزونى گرفت « قصه به دهقان برداشت كه مرا خرج بيشتر شده است چه شود دهقان ، از آنجا كه كرم اوست ، غله من سيصد كيل كند و سيم ، صد و پنجاه درم . . . دهقان بر پشت قصّه توقيع كرد كه اينقدر از تو دريغ نيست و افزون از اين را روى نيست « 3 » پس از اين واقعه فرخى در جستجوى ممدوح جديدى برآمد تا سرانجام به درگاه ابو المظفّر چغانى روى آورد « . . . چون به حضرت چغانيان رسيد بهارگاه بود و امير به داغگاه . . . و عميد اسعد كه كدخداى امير بود به حضرت بود . . . فرخى به نزديك او رفت و او را قصيده خواند و شعر امير ، بر او عرضه كرد ، خواجه
--> ( 1 ) . رئيس ده ( 2 ) . نظامى عروضى : چهار مقاله ، مقاله دوم . ( 3 ) . مقدور نيست