مرتضى راوندى
193
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
اوستادِ اوستادانِ زمانه عنصرى * عنصرش بىعيب و دل بىغش و دينش بىفتن شعر او چون طبع او هم بىتكلف هم بديع * طبع او چون شعر او هم باملاحت هم حَسَن در منابع ادبى سه كتاب را كه به شكل مثنوى تنظيم شده از جمله مثنوى وامق و عذرا را به او نسبت مىدهند ، ولى از اين آثار اكنون حدود دو هزار بيت در دست است كه به چاپ رسيده است . عنصرى پس از يك عمر طولانى و تربيت عدهيى شاعر دربارى در سال 1039 ميلادى درگذشت ، در آثار او بهندرت تعليمات اخلاقى و اجتماعى نيز ديده مىشود : دلى كه رامش جويد نيابد آن دانش * سرى كه بالش جويد نيابد او افسر ز زود خفتن و از دير خاستن هرگز * نه ملك يابد مرد و نه بر ملوك ظفر كسى كه بر تو مُزوّر كند حديث كسان * دهان آنكس پرخاك باد و خاكسترِ كسى كه مايه ندارد سخن چه خواهد گفت * چگونه پَرّد مرغى كه بسته دارد پر عنصرى شاعرى توانا و هنرمند بود و چون به زبان و ادبيات عرب نيز احاطه داشت ، گاه مضامين خود را از شاعران بزرگ تازىگوى اقتباس مىكرد . عنصرى به سبب ثروت كلان و موقعيّت ممتازى كه در دربار محمود داشت مورد حب و بغض بعضى از معاصران قرار گرفته است . چنان كه « لبيبى » از سر دشمنى و عناد مىگويد : « 1 » گر فرّخى بمرد ، چرا عُنصرى نَمُرد * پيرى بماند دير و جوانى برفت زود ولى منوچهرى چنان كه قبلا گفتيم از استادى و توانايى او در شعر و شاعرى سخن مىگويد ، ساير شعرا نيز گه گاه در آثار خود از توانايى او در شعر و ادب فارسى ياد كردهاند ، چنان كه ناصر خسرو گويد ! بخوان هردو ديوان من تا ببينى * يكى گشته با عنصرى « بحترى » را بَر طرز عنصرى رَوَد و خَصيمِ عنصرى است * كاندر قصيدههاش زند طعنهاى چست بر رقعهء نظم درى قايم منم در شاعرى * با من بقايم عنصرى آب مجارا « 1 » ريخته خاقانى و نيز استاد سخن در وصف او مىگويد : مرا خود چه باشد زبانآورى * چنين گفت شاه سخن عنصرى . سعدى
--> ( 1 ) . برابرى