مرتضى راوندى

194

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

عنصرى گاه ضمن مدح ملوك و ممدوحان خود ، به آنان راه و رسم رادى و مردانگى مىآموزد : چهار وقتش پيشه چهار كار بود * كسى نديد و نبيند از اين چهار جدا به وقت قدرت عفو و به وقت زلّت « 1 » رحم * به وقت تنگى رادى به وقت عهد وفا به باز گفت همى زاع ، همچو يارانيم * كه هردو مرغيم از جنس و اصل يكديگر جواب داد كه مرغيم جز به جاى هنر * ميان طبع من و تو ميانه « 2 » هست نگر عنصرى ، وصفى روان و شيوا از « شمشير » نموده كه عينا نقل مىكنيم : چيست آن آبى چو آتش و اهنى چو پرنيان * بىروان تن پيكرى پاكيزه چون در تن روان ار بجنبانيش آبست ، ار بلرزانى درخش * ار بيندازيش تير است ار بِخَمّانى « 3 » كمان آيينه ديدى برو گسترده مرواريد خورد * ريزهء الماس ديدى بافته با پرنيان بوستان ديدار ، آتشكار نشناسَد خرد * كاتش افروخته است آن يا شكفته بوستان تا به دست شاه باشد ، مار باشد بىفسون * كشتن بدخواه او را تيز باشد بىفسان به‌نظر على دشتى ، حسن بيان و موزونى شعر ، هدف و مقصود با لذّات نيست . آيا عنصرى شاعر است يا صائب ؟ اگر خللى در ذوق نباشد ، و اگر انحطاط فكر ، ديد و بينش ما را مختل نكرده باشد بيگمان صائب را بر عنصرى ترجيح مىدهيم عنوان « شاعر » بر صائب برازنده‌تر است . تا بر عنصرى ، ولو آنكه آن بستگى و استحكام زبان عنصرى را فاقد باشد ، زيرا در صائب انديشه است ، مضمون هست ، شعله هست ، آن گوهر رخشنده‌يى هست كه يك فرد را از ساير افراد عادى ، متمايز كرده و مىتوان به او شاعر گفت ، اگر انديشه و جهش روح را از شعر برداريم چه مىماند گردوى بىمغز ، ساز بىكوك انسان عارى از مكارم و فضايل ، . . . افتادن ذوق در اين سراشيبى باعث مستور و مهجور شدن حقيقت شعر گرديد . عامل موثر ديگرى نيز وجود داشت كه به اين سقوط ذوق كمك كرد و آن بذل و بخشش كريمانه امرا و سلاطين بود به كسانى كه قريحه خود را در ستايش آنها به كار انداختند . به‌جاى آنكه گوهر شعر مشترى داشته باشد بازار مديحه‌سرايان رواج گرفت ، شاعر حقيقى ، در زاويهء بىاعتنائى و گمنامى افتاد و ساحت شعر عرصه جولان ناظمين زبردست متملق قرار گرفت ، اينكه بزرگ خودخواه يا امير مستبدى ؛ مدّاح خود را بنوازد و بر ستايش‌كننده

--> ( 1 ) . لغزش و اشتباه ( 2 ) . اختلاف و جدايى ( 3 ) . خم كنى