مرتضى راوندى

186

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

آمدى ، امروز بازگردم فردا ساخته و از مهمات پرداخته به اختيار سعد و اختر فرخنده عزم اينجا كنم . شگال گفت : عجب دارم كه كسى نقد وقت را به نسيهء متوّهم « 1 » باز كند . خر گفت : راست مىگويى ، اما من از پدر پندنامه مشحون « 2 » به فوائد موروث دارم كه دائما با من باشد و شب به گاه خفتن زير بالين خود نهم و بىآن خوابهاى پريشان و خيالهاى فاسد بينم ، آن را بردارم و با خود بياورم . شگال انديشه كرد كه اگر تنها رود باز نيايد و او را برآمدن ممكن باعثى و محرصى « 3 » نباشد ، ليكن در ينچ مىگويد بر مطابقت و موافقت او كار مىبايد كرد ، من نيز بازگردم و عنان عزيمت او را از راه بازگردانم . پس گفت : نيكو مىگويى ، كار بر پند پدر و وصايت او نشان كفايتست و اگر از آن پندها چيزى ياد دارى ، فايده اسماع « 4 » و ابلاغ از من دريغ مدار . خر گفت : چهار بند است ، اول آنك ، هرگز بىآن پندنامه مباش ؛ سه ديگر بر خاطر ندارم كه بر حافظه من خللى هست ، چون آنجا رسم از پندنامه بر تو خوانم . شگال گفت : اكنون بازگرديم و فردا به همين قرار رجوع كنيم ، خر روى به راه آورد ، به تعجيل تمام چون هيون « 5 » زمام گسسته و مرغ دام دريده مىرفت تا به در ديه رسيد . خر گفت : آن سه ديگر مرا ياد آمد ، خواهى كه بشنوى ؟ گفت : بفرماى . گفت : پند دوم آنست كه چون بدى پيش آيد از بتر بترس و بينديش ، سيوم آنك ، دوست نادان بر دشمن دانا مگزين ، چهارم آنك ، از همسايگى گرگ و دوستى شگال برحذر باش . شگال چون اين بشنيد ، دانست كه در مقام « 6 » توقف نيست ، از پشت خر بجست و روى به گريز نهاد . سگان ديه در دنبال او رفتند و او را گرفتند و خون آن بيچاره هدر گشت . » « 7 » داستان آهو و موش و عقاب از مرزبان‌نامه : « ملك‌زاده گفت : شنيدم كه وقتى صيادى به طلب صيد بيرون رفت ، دام نهاد ، آهويى در دام افتاد ، بيچاره در دام مىطپيد و بر خود مىپيچيد و از هر جانب نگاه مىكرد ، تا چشمش بر موشى افتاد كه از سوراخ بيرون آمده بود ، حال او را مشاهده مىكرد ، موش را آوازه داد و گفت : اگرچه ميان ما سابقهء صحبتى و

--> ( 1 ) . خيالى ( 2 ) . پر ( 3 ) . انگيزه ( 4 ) . شنواندن ( 5 ) . جانور كلان ( 6 ) . موقع و هنگام ( 7 ) . همان كتاب ( مرزبان‌نامه ) ، ص 29 به بعد