مرتضى راوندى
187
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
رابطهء الفتى نرفتست و هيچ حقى از حقوق بر تو متوجه ندارم كه بدانوجه ترا لازم آيد به تدارك حال من ايستادگى نمودن ، لكن آثار حسن سيرت باطن از نكوخوئى و تازهرويى بر ظاهر تو مىبينم . . . توقع مىكنم كه اين افتادهء صدمه نوايب « 1 » را دست گيرى و عقدهء « 2 » اين محنت از پاى من به دندان برگشايى ، تا چون خلاصى باشد ، از بن دندان « 3 » خدمت تو همه عمر لازم شمرم و طوق اطاعت تو در گردن نهم و رقم رقيّت « 4 » ابد بر ناصيهء حال خود كشم و ترا ذخيرهء بزرگ از بلندنامى و والامنشى مقتنى « 5 » شود و بر صحيفهء حسنات ثبت گردد . . . موش از آنجا كه دنائت « 6 » وخيم و خلق لئيم او بود ، گفت ، سر ناشكسته را به داور بردن نه از دانايى باشد ، من حقارت خويش مىدانم و جسارت صياد مىشناسم ، اگر از عمل من آگاهى يابد ، خانهء من ويران كند و من از زمرهء آن جهّال « 7 » باشم كه گفت : يخربون بيوتهم بايديهم ( خانههاى خود را به دست خويش خراب مىكنند ) و من هميشه از پدر خويش اين وصيت دارم . . . كارى كه نه كار تست مَسپار * راهى كه نه راه تست مَسپر « 8 » پس روى از آهو بگردانيد و او را همچنان مقيد و مسلسل در بند بلا بگذاشت . گامى دو سه برگرفت ، خواست كه در سوراخ خزد . عقابى از عقبهء « 9 » پرواز درآمد و موش را در مخلب « 10 » گرفت و از روى زمين در ربود . صياد فراز آمد ، غزالى را كه به هزار غزل و نسيب « 11 » تشبيب « 12 » عشق جمال لحظات و دلال « 13 » خطرات او نتوان كرد ، بستهء دام خويش يافت . گاه در چشمش خيال غمزهء خوبان ديدى ، گاه بر گردنش ، زيور حسن دلبران بستى : با خود انديشيد كه خاك جنس اين حيوان از خون هزار سفله « 14 » از نوع انسان بهتر ؛ من
--> ( 1 ) . مصائب ، غمها ( 2 ) . گره ( 3 ) . صميم قلب ( 4 ) . بندگى ( 5 ) . بدستآمده . كسبشده ( 6 ) . ناكسى و پستى ( 7 ) . بىخبران نادان ( 8 ) . طى نكن ( 9 ) . گردنه ( 10 ) . چنگال ( 11 ) . مناسبگويى ( 12 ) . بيان و سرودن ( 13 ) . غمزه و ناز ( 14 ) . فرومايه و پست