مرتضى راوندى
178
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
در جمله بدين اكتشاف صورت يقين جمال ننمود . با خود گفتم كه اگر بر دين اسلاف ، بىايقان « 1 » و تيقّن ، ثبات كنم ، همچون آن جادو باشم كه بر نابكارى مواظبت همى نمايد و به تبع سلف رستگارى طمع مىدارد ، و اگر ديگربار در طلب ايستم عمر بدان وفا نكند كه اجل نزديك است ، و اگر در حيرت روزگار گذارم فرصت فائت « 2 » گردد و ناساخته رحلت بايد كرد . و صواب من آنست كه بر ملازمت اعمال خير كه زبدهء همه اديانست اقتصار نمايم و بدانچه ستودهء عقل و پسنديدهء طبع است اقبال كنم . . . » در كتاب كليله و دمنه در باب الحمامة المطوّقه . . . ( باب دوستى كبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو ) چنين آمده است : « حكما گويند كه دوستى ميان ابرار ( نيكان ) و مصلحان زود استحكام پذيرد و دير منقطع گردد ، چون آوندى كه از زر پاك كنند ( يعنى ظرفى كه از طلاى خالص بسازند ) دير شكند و زود راست شود و باز ميان مفسدان و اشرار دير موكّد گردد ( يعنى دير برقرار گردد ) و زود فتور ( سستى و ضعف ) به دو راه يابد ، چون آوند سفالين كه زود شكند و هرگز مرمت نپذيرد و كريم به يك ساعته ديدار و يك روزه معرفت انواع دلجويى و شفقت واجب دارد ، دوستى و برادرى را به غايت لطف و نهايت يگانگى رساند ، و باز لئيم را اگرچه صحبت و محّبت قديم موكّد باشد ازو ملاطفت چشم نتوان داشت ، مگر در پويهء ( اميد نيكى ) اميد و هراس بيم باشد . و آثار كرم تو ظاهر اشت و من به دوستى تو محتاج ، و اين در را لازم گرفتهام و البته بازنگردم و هيچ طعام و شراب نچشم تا مرا به صحبت خويش عزيز نگردانى . موش گفت : موالات ( دوستى و پيوستگى ) و مواخات ( برادرى ) ترا به جان خريداريم و اين مدافعت ( مخالفت ) در ابتداى سخن بدان كردم تا اگر غدرى ( مكرى ) انديشى من بارى به نزديك خويش معذور باشم ، و به توهّم نگويى كه او را سهل القياد ( سست عنصر ) و سست عنان يافتم و الّا در مذهب من منع سائل ( پرسشكننده ) خاصه كه دوستى من بر سبيل تبّرع ( داوطلبانه ) اختيار كرده باشد محظور است . ( يعنى حرام و ممنوع ) پس بيرون آمد و بر در سوراخ بايستاد . زاغ گفت : چه مانع مىباشد از آنچه كه در صحرا آيى و به ديدار من مؤانست طلبى ؟ مگر هنوز ريبى ( شكى ) باقى است ؟ موش گفت : اهل دنيا هرگاه كه محرمى جويند و نفسهاى عزيز و جانهاى خطير فداى آن صحبت كنند ، تا فوايد و عوايد آن ايشان را شامل گردد و بركات و ميامن آن بر وجه روزگار باقى ماند
--> ( 1 ) . بىايقان : بىگمان دانستن ، يقين كردن ( 2 ) . فائت : از دست رفته ، هدر