مرتضى راوندى

170

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

كه نامش بود خلد ، خلقى ديدم در عمارت و دو شخص در طلب امارت : يكى عقل افكار انديشه ، دويم عشق عيّارپيشه . نگاه كردم تا كرا رسد تخت و كدام را يارى دهد بخت . عقل مىگفت : من سبب كمالاتم . عشق مىگفت : من نه در بند خيالاتم ! عقل مىگفت : من مصر جامع معمورم ، عشق مىگفت : من پروانهء ديوانهء مخمورم ! عقل مىگفت : من بنشانم شعلهء عنارا ، عشق مىگفت : من در كشم جرعهء فنارا ! عقل مىگفت : من يونسم بوستان سلامت را ، عشق مىگفت من يوسفم زندان ملامت را ! عقل مىگفت : من سكندر آگاهم ، عشق مىگفت : من قلندر درگاهم ! عقل مىگفت : من در شهر وجود مهترم ، عشق مىگفت : من از بود و وجود بهترم ! عقل مىگفت : من صرّاف نقرهء خصالم ، عشق مىگفت : من محرم حرم وصالم ! عقل مىگفت : من تقوى به كار دارم ، عشق مىگفت : من به دعوى ، چكار دارم ! عقل مىگفت : مرا علم بلاغتست ، عشق مىگفت : مرا از عالم فراغتست ! عقل مىگفت : من دبير مكتب تعليمم ، عشق مىگفت : من عبير نافهء تسليمم ! عقل مىگفت : من قاضى شريعتم ، عشق مىگفت : من متقاضى وديعتم ! عقل مىگفت : من آئينهء مشورت هر بالغم ، عشق مىگفت : من از سود و زيان فارغم ! عقل مىگفت : مرا غرايب و لطايف ياد است ، عشق مىگفت : هرچه از غير دوست ، همه باد است ! عقل مىگفت : من كمر عبوديت بستم ، عشق مىگفت : من بر عتبهء « 1 » الوهيّت مستم ! عقل مىگفت : مرا ظريفانند پرده‌پوش ، عشق مىگفت : مرا حريفانند دردى نوش ! اى عقل كه در چينِ جسد فغفورى * گر جهد كنى تو بندهء مغفورى فرفست ميان من و تو بسيارى * چون فخر كند پلاس بر مَحفورى « 2 » باز عقل گفت : من رقيب انسانم ، نقيب احسانم . گشايندهء در فهمم ، زدايندهء زنگ وهمم . پابستهء تكليفاتم ، شايستهء تشريفاتم . گلزار خردمندانم ، افزار هنرمندانم . اى عشق ترا كى رسد كه دهن باز كنى و زبان طعن دراز كنى . تو كيستى ؟ مفلسى خرمن سوخته و من مخلصى لباس تقوى دوخته . تو كيستى ؟ آورندهء محنتها و بلاها و من واسطه لا يتناكل نفس هديها . . . » « 3 »

--> ( 1 ) . عتبه : آستانهء در ( 2 ) . محفورى : نوعى مرغوب از فرش كه در شهر محفور بر كنار بحر الروم مىبافتند . ( 3 ) . نقل از گنجينهء سخن ، تأليف دكتر ذبيح إله صفا ، ص 108 و 109