مرتضى راوندى

161

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

درنده از شاه ستمگر بهتر است و شاه ستم‌پيشه از آشوبى كه دوام يابد بهتر . . . خراج ستون كشور است كه با داد افزايش گيرد و از ستم كاهش . » « 1 » مردم استخر از نيامدن باران شكايتى به‌دست اردشير دادند ، زير آن نوشت ، اگر آسمان از باريدن بخل ورزيده ، ابر ما خواهد باريد ، فرمان داديم شكست شما را جبران و بينوايان را برگ‌ونوا كنند . » مبارزه با جهل و خرافات : اكنون جمله‌اى چند از ترجمهء تفسير طبرى در پيرامون قصّه ابراهيم ( ع ) با پدرش آزر نمرود مىآوريم : « . . . و اين « آزر » بت‌تراش بود و بتان را تراشيدى از چوب و از سنگ ، و از زر و از سيم نيز كردى و به مردمان فروختى » ولى ابراهيم فرزند او بت‌شكن بود « ريسمان در گردن بتان مىبست . . . و لگد بر سرشان مىزد و از اين جنس خواريها بسيار با ايشان مىكرد » چون آزر از اين معنى آگاهى يافت به ابراهيم اعتراض كرد ، ابراهيم گفت : « يا پدر ، ديو را مپرست كه ديو ، بر خداى عاصى است . » و بار ديگر با پدر گفت : « يا پدر چرا مىپرستى چيزى را كه نشنود و نداند و نبيند ؟ » ، آزر پيش نمرود از نافرمانى فرزندش شكايت كرد و گفت : « ملك او را به بت‌خانه فرستد تا خادمان بت‌خانهء مهين او را خدمت بياموزند . » ابراهيم از خدمتگزارى در حق بتان نيز امتناع ورزيد . سرانجام روزى كه براى بت‌پرستان « عيد » بود و همهء بت‌پرستان بت‌خانه را ترك گفته بودند . ابراهيم تبرى برگرفت و سر و دست و پايهاى بتان همه بشكست تبر را بر گردن بت مهتر نهاد كه از جملهء بتان مهمتر بود و بر تخت زرين نشسته بود . چون خادمان بازآمدند ، همهء بتان را پاره‌پاره ديدند ، در حالى كه تبر بر گردن بت بزرگتر قرار داشت . در حال نمرود را از ماجرا آگاه ساختند ، نمرود پرسيد : « عامل اين بت‌شكنى كيست ؟ » خادمان ابراهيم را مسبب شمردند ، نمرود گفت او را بياوريد چون آوردند پرسيد : « اين خدايان ما را برين حال تو كرده‌اى يا ابراهيم ؟ » . . . ابراهيم جواب داد كه اين ، مهترشان كرده است كه تبر بر گردن اوست ، بپرس از ايشان اگر سخن توانند گفت . آن مردمان خجل گشتند و دانستند كه حجّتى است كه ابراهيم برايشان همى گيرد ، يعنى كه ايشان سخن نتوانند گفت ، خدايى را نشايند . و بدانستند آن مردمان كه ايشان ستمكار و كافرند . يكديگر را مىگفتند كه شما ستمكارانيد ، چنان كه گفت : فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ . پس به خودشان رجوع كردند و بر يكديگر گفتند

--> ( 1 ) . 3 و 4 - همان كتاب ، ص 484