مرتضى راوندى
145
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
جهانديده گفت اين نه جاى مَنَست * به جايى نشينم كه راى منست زمين را همه سربسر گَشتهام * بسى شاه بيدادگر كُشتهام نياكانت را پادشاهى زماست * و گرنه كسى نام ايشان نخواست من از كودكى تا شدستم كهن * بدينگونه از كس نبردم سخن كه گويد برو ، دست رستم ببند * نبندد مرا دست چرخ بلند مرا ، سر نهان گر شود زير سنگ * از آن به كه نامَم برآيد به ننگ » « 1 » كاوه آهنگر بهطورىكه از داستان ضحاك و كوشش انتقامجويانهء فريدون و قيام دلاورانه كاوهء آهنگر برمىآيد ، مردم ايران از ديرباز دست به جنبشهاى اعتراضى عليه بيدادگران عصر زدهاند چنان كه اين مرد قهرمان پس از آنكه مأمورين ظلم و جور ، هفده تن از فرزندان او را براى سير كردن مارهاى شانهء ضحاك به ديار نيستى فرستادند كاوه براى آنكه هيجدهمين فرزند خود را از كف ندهد ، فرياد اعتراض خود را بلند كرد و خطاب به ضحاك بيدادگر چنين گفت : خروشيد و زد دست بر سر ، ز شاه * كه شاها ، منم كاوهء دادخواه ز تو بر من آيد ستم بيشتر * زند هر زمان بر دلم نيشتر شها ، من چه كردم يكى بازگوى * و گر بيگناهم بهانه مجوى مرا بوده هژده پسر در جهان * از ايشان يكى مانده است اين زمان جوانى نماندهست و فرزند نيست * به گيتى چو فرزند پيونديست بهانه چه دارى تو بر من بيار * كه بر من سگالى بد روزگار يكى بىزيان مرد آهنگرم * ز شاه آتش آيد همى بر سرم ضحاك ستمگر ، كه از عاقبت كار خويش نگران بود بر آن شد كه سندى حاكى از عدالتخواهى خود بهدست اعوان ظالم خويش تنظيم كند ولى فرياد و دادخواهى كاوه امان نداد ، معترضانه با فرزند خويش محضر ضحاك را ترك گفت و چرم پارهى خود را بر سر چوبى نصب كرد و مردم ناراضى را به قيام عليه ضحاك بيدادگر فراخواند . چرم پاره كاوه آهنگر ، كه بعدها بهصورت درفش كاويانى درمىآيد ، در مردم شور و هيجانى ايجاد مىكند و سرانجام كاوه به كمك فريدون به دوران ظلم و ستم ضحاك پايان مىبخشد . تو شاهى و گر ، اژدها پيكرى * ببايد بر اين داستان داورى
--> ( 1 ) . از مقالهء شادروان احمد قاسمى نوسندهء كتاب « جامعه را بشناسيد »