مرتضى راوندى

130

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

وقتىكه فردوسى از زبان رستم پورهرمزد شاه از شكست ايرانيان ياد مىكند ، دلدادگى او به ايران و تنفر وى از تعصبات مذهبى و نفرت فراوانش از ستمگران اجنبى به خوبى آشكار مىشود . . . همچنين در نامه‌يى كه از زبان رستم پورهرمزد شاه نوشته در وصف تازيان مطالبى مىگويد ، كه چون ضمن ذكر وقايع تاريخى اين ايام در جلد دوم تاريخ اجتماعى ايران نقل شده از تكرار آن خوددارى مىكنيم . » سپس فردوسى از نامهء سعد وقاص به شهريار ايران ياد مىكند : سر نامه بنوشت نام خداى * محمد رسولش به حق رهنماى ز جنى سخن گفت وز آدمى * ز گفتار پيغمبر هاشمى ز توحيد و قرآن و وعد و وعيد * ز تهديد و از رسمهاى جديد ز قطران و از آتش و زمهرير * ز فردوس و جوى مى و جوى شير ز كافور و از مشك و ماء معين * ز شهد بهشت و مى انگبين . . . كه گر شاه بپذيرد اين دين راست * دو عالم به شادى و شاهى و راست شفيع گناهش محمد بود * تنش چون گلاب مُصعد بود همه تخت و تاج و همه جشن‌وسور * نيرزد به ديدار يك موى حور بطوريكه از فحواى اين اشعار برمىآيد و چنان‌كه نلدكه مستشرق شهير متذكر شده ، فردوسى تعصب مذهبى نداشته ، در افسانه‌يى كه از مأخذ اسلامى اقتباس شده و راجع به زيارت اسكندر از كعبه است اظهار مىكند كه خداى زمين و زمان احتياج به‌جا و مكان ندارد . . . مىگويد كه براى پيشينيان ما « آتش » فقط براى تعيين سمت نيايش بود ، همانطور كه براى عرب‌ها « سنگ » سمت پرستش است . » خداى جهان را نباشد نياز * به‌جاى خور و خواب و آرام و ناز بسيارى از شعرا ، مانند نظامى خواسته‌اند از فردوسى تقليد كنند ولى چون آثارشان بر پايه داستان‌هاى ملى استوار نبوده ، مقبول طبع مردم نيفتاده است ، سعدى با تمام مقامى كه در شعر و ادبيات فارسى دارد ، وقتىكه خواست در ميدان حماسه ، هنرنمائى كند به ناتوانى و شكست خود اعتراف كرد و گفت : بسى زيب فكرت همى سوختم * چراغ بلاغت بيافروختم پراكنده گويى حديثم شنيد * جز احسنت گويى طريقى نديد كه فكرش بلند است ورايش بلند * ولى در ره زهد و طامات و پند نه درخشت و كوپال و گرز و گران * كه اين شيوه ختم است بر ديگران