مرتضى راوندى
78
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
قالى و دويست خانه محفورى . چون اين اصناف نعمت به مجلس خلافت و ميدان رسيد ، تكبيرى از لشكر برآمد و دهل و بوق بزدند آنچنانكه كس مانند آن ياد نداشت و نخوانده بود و نشنوده . هارون الرشيد روى سوى يحيى برمكى كرد و گفت : اين چيزها كجا بود در روزگار پسرت ، فضل ؟ يحيى گفت : زندگى امير المؤمنين دراز باد ! اين چيزها در روزگار امارت پسرم در خانههاى خداوندان اين چيزها بود ، به شهرهاى عراق و خراسان . هارون الرشيد از اين جواب سخت طيره شد ، چنان كه آن هديه بر وى منغص شد . چون بار بگسست ، هارون الرشيد با يحيى خالى ( خلوت ) كرد و گفت : اى پدر ، چنان سخن درشت ، دى ، در روى من بگفتى ؛ چه جاى چنان حديث بود ؟ يحيى گفت : زندگى خداوند دراز باد ! سخن راست و حق درشت باشد . تا در ميان كارم ، البته ، نصيحت باز نگيرم و كفران نعمت نورزم . و منهيان را زهره نيست كه آنچه رود باز نمايند . رعاياى خراسان را ناچيز كرد و اقويا و محتشمان را بركند و ضياع و املاك بستد و لشكر خداوند را درويش كرد . بدين همه كه فرستاد ، نبايد نگريست كه از ده درم كه بستده است ، دو يا سه فرستاده است و بدان بايد نگريست كه ساعت تا ساعت ، خللى افتد كه آن را در نتوان يافت ؛ كه مردم خراسان چون از خداوند نوميد شوند از تركان مدد خواهند . » « 1 » با اين اندرزهاى خيرخواهانه ، نبايد تصور كرد كه برمكيان مردمى متقى و بشردوست و حافظ منافع اكثريت مردم بودند . معمولا در تواريخ ، از برمكيان به نيكى ياد مىكنند ؛ در حالى كه افراد اين خانواده با تمام نفوذ و قدرتى كه داشتند براى بهبود وضع اقتصادى اكثريت مردم ايران و ديگر ملل اسلامى قدم مؤثرى برنداشتند . در دورهاى كه يحيى بن خالد برمكى و برادرش موسى ، در طبرستان ، حكومت داشتند ، از تجاوز به مال و جان و ناموس مردم خوددارى نمىكردند و چنان كه در تاريخ طبرستان نوشته شده است : « از خوف فضل و جعفر ، كسى را زهرهء آن نبود كه ظلم ايشان بر هارون عرضه دارد . » « 2 » با اين حال ، نبايد فراموش كرد كه در بين افراد اين خاندان ، كسانى بودند كه كمابيش به علم و دانش و حفظ حقوق مردم توجه داشتند . به اين ترتيب ، مىبينيم در عصر حكومت هارون و مأمون ، با تمام شكوه ظاهرى ، مقدمات تجزيه و انحطاط خلافت عباسى فراهم مىشود . « افريقا در زمان هارون ، خود مختار گشت . سپس در زمان مأمون ، خراسان مستقل شد . آنگاه ، در اواسط قرن سوم هجرى ، در زمان معتمد ، مصر از دست رفت . سپس ، فارس و ماوراء النهر و ساير ممالك مجزى شدند ، بقسمى كه در ربع اول قرن چهارم هجرى ، ممالك وسيع عباسى به هفده ، هجده تكه تقسيم شد و در هريك از آن نواحى ، يك دولت اسلامى پديد آمد . با اين حال ، غالب اين حكومتهاى اسلامى ، خليفه را رئيس مذهبى خود مىدانستند و به نام هديه يا اجاره يا مصالحه يا امثال آن چيزى به بغداد مىفرستادند . ولى اين اموال ، هرچند سال يك مرتبه ، به بغداد مىرسيد . پر واضح است كه با چنين جرياناتى ، اوضاع مالى مملكت خراب مىشود . » « 3 » بطور كلى ، خرابى وضع مالى حكومت
--> ( 1 ) . تاريخ بيهقى . به تصحيح دكتر على اكبر فياض ، ص 418 - 416 ( به اختصار ) . ( 2 ) . بهاء الدين محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب ، تاريخ طبرستان . به تصحيح عباس اقبال ، ص 190 . ( 3 ) . تاريخ تمدن اسلام . پيشين ، ج 2 ، ص 144 ( با تصرف ) .