مرتضى راوندى
712
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
و نظرهاى اقتصادى خود را اظهار مىدارد ، چه : « باندكى ملاحظه معلوم شد كه در اين شهر تجارت عمده هست و مردم هم به تجارت مايلند . ولى چه سود كه همه امتعهء خارجه است از امتعهء داخليه نشانى ديده نمىشد مگر در بعض جاهاى گوشه و كنار كه آن هم عيارت از تنباكو ، و حنا و چيت همدان و چادر شب يزد و كرباس نايين بود . آنوقت فكر كردم كه شياطين فرنگستان به قوت علم و صنعت ، همه ساله ، چقدر پول از اين مملكت بيرون مىكشند . پرسيدم ، برادر اگرچه مملكت شما را چنان كه شايد و بايد هنوز نديدهام اما از ازدحام بازار و جمعيت مترددين معلوم مىشود شهر بزرگى است . حال بگوييد ببينم ، در اين شهر هيچ كومپانى و شركتهاى بزرگ هست يا نه ؟ گفت : ابدا كومپانى و فلان نيست . گفتم : عجب عالمى است ؛ در شهرى بدين پايه بزرگى چگونه مىشود كومپانى نباشد . امروز معاملات بزازى و خرازى و بقالى با دست تنها از پيش نمىرود تا چه رسد به تجارت . آيا اين مردمان با وجود اينهمه روابط تجارتى با خارجه ، به چه سبب به منافع شركتهاى بزرگ و كومپانيها ، پى نبردهاند . گفت : تبريزيان را شما نمىشناسيد . اينان همه تمام « يك من » هستند در ميانشان هرگز « نيممن » پيدا نمىشود كه پنجنفرى يك جا جمع شده يكى را براى خودشان رئيس قرار داده بدستيارى همديگر كار بزرگى را از پيش ببرند . » « 1 » مذاكرات ابراهيم بيك با دوست او در تبريز ، طولانى است و بسيارى مسايل گوناگون مورد بحث قرار مىگيرد و همهجا ابراهيمبيك از بدى اوضاع اظهار تأثر مىكند . دربارهء معاملات در بازار سؤال مىكند ، دوست او جواب مىدهد : « بسيار بد و پريشان . گفتم : چرا ؟ گفت : هزار سبب دارد ، اما بدتر از همه اين پول سياه و تفاوت همه روزهء آن است كه كسبه و فقراى ملت را بالمره از پاى در انداخته همه را خراب نمود . گذشته از آن ، پول نقره را هم امروز مىبينى چهار تومان و نيمش يك لير است ، و فردا پنج تومانش . معركه است ضرر و خسارتى را كه از اينروى بيچاره تجار مىكشند . » « 2 » آنگاه ابراهيمبيك موضوع ايجاد صنعت و حمايت از مصنوعات داخلى را به ميان مىكشد و در اينجا بازرگانان شهر تبريز را كه عموما به كار ورود كالاى بيگانه و فروش آن اشتغال دارند مورد انتقاد و سرزنش قرار مىدهد : « گفتم : خيلى خوب ، در صورتى كه ثروت هم دارند چرا با همديگر شراكت كرده يك فابريك كرباسبافى در وطن خودشان احداث نمىكنند كه مردگانشان را بدان كفن كنند . يا فابريك چيتسازى بياورند يا شمع كافورى و يا ماشين قندسازى درست نمايند كه بيشتر از ده قريه و امثال آن فايده ببرند . چرا اينهمه رشتههاى منافع را گذاشته ، به رقابت همديگر ، مشق احتكار مىكنند كه خون فقراى ملت را به شيشه گرفته از آن راه ، به كسب ثروت و سامان پردازند . اينان كه شما به نام تاجر ياد مىكنيد و من هم معاملات تجارتى ايشان را تا يك درجه ديدم ، تاجر نيستند ؛ مزدوران فرنگانند و بلكه دشمنان خودشان هستند . زيرا كه همه ساله ، به دامن ، نقود مملكت را بار كرده به ممالك خارجه مىريزند و در مقابل ، امتعهء قلب و ناپايدار فرنگستان را به هزار گونه زحمت و مشقت بر خودشان حمل كرده
--> ( 1 ) . همان . ص 170 - 169 . ( 2 ) . همان . ص 170 .