مرتضى راوندى
577
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
را الاغ نگيرند و از فرموده عدول نجويند - فى عشرين ذو القعدة الحرام سنهء احدى و تسعين و ثمانمائه بدار السلطنهء تبريز . » « 1 » بطور كلى ، از عهد مغول و تيموريان ببعد ، فقط در دوران قدرت زمامداران عاقل و مآلانديش ، مردم از امنيت نسبى برخوردار بودند . تيمور در كتابى كه به او منسوب است مىنويسد : « يك روز كاروانى متشكل از 250 شتردار ، از يزد وارد « بادامشك » شد . از قافله سالار پرسيدم از اينجا تا يزد چقدر راه است ؟ او گفت : ما 12 شبانهروز راه پيموديم . در طول شصت فرسنگ ، در راه ما حتى خار هم يافت نمىشد . ما از يزد با خود ينجهء خشك آورديم و در راه به شتران داديم و به اين ترتيب اين راه طولانى را طى كرديم . » « 2 » پس از حملهء مغول ، مخصوصا در اواخر دولت ايلخانان ، به علت ضعف حكومت مركزى ، امنيت راهها بيش از پيش مختل گرديد . محمد نخجوانى در جلد دوم دستور الكاتب ، مكرر ، به وضع اسفانگيز راههاى ارتباطى و خطراتى كه متوجه قوافل و كاروانهاى تجارى بود اشاره مىكند و از جمله مىنويسد : « چون جمعى از مخالفان ما روى به انهزام نهادهاند . . . و جمعيتى ساخته و سر بدزدى و حراميگرى برآوردهاند و بر تجار و قوافل مىزنند و صامت و ناطق غارت مىكنند ، واجب آمد ، به تدارك ايشان قيام نمودن . بدر الدين حسن بر سر ايشان فرستاده شد تا به هر جا كه يكى را از ايشان يا جمعى را دريابد ، به هر نوع كه تواند - اما بالاسر و القيد و اما بالقطع و القتل - دفع واجب شناسند و به هيچ حال ، بر جمعى كه دما و فروج مسلمانان را بر خود حلال و مباح دانند ابقا نكند . امرا و صحرانشينان و لشكريان ممد و معاون او باشند . . » « 3 » نخجوانى در نامهء ديگرى ، از ماهيت يك جامعهء فئودالى و غير متمركز ، پرده بر - مىگيرد و به مظالمى كه بطور مستمر ، در چنين جوامعى رخ مىدهد اشاره مىكند : « در اين وقت ، چون عرضه داشتند كه پنجاه سوار از متعديان در نواحى اروميه مجتمع شده ؛ به هرچند روز ، به ديهها و مزارع رعايا مىروند و هرچه مىخواهند ، مىكنند و به ظلم و عدوان ، از مردم ضعيف ، گندم و جو و ساير حبوبات و حوايج مىستانند و به چوب و شكنجه خطاب مىكنند ، بدينسبب ، بهاء الدين ايبك فرستاده شد تا مجموع آن جماعت را گرفته و بند كرده اينجا آورد تا بعد از استرداد حقوق مظلومان ، هريك را بسزا و جزايى كه درخور آن باشند برسانند و موجب اعتبار ساير ظلمه و مفسدان گردد . » « 4 » در نامهء ديگرى ، مىنويسد : « چون جمعى از قطاع و سراق در صحارى مرند به حراميگرى و دزدى و مفسدى مشغولند و صادر و وارد را تردد بدان راه منقطع شده و تجار و قوافل راه ، راه به اجانب « دزمار » انداخته سه روزه راه به يك هفته مىآيند ، حاجى نجم الدين فرستاده شد تا دمار از روزگار ايشان برآرد ، صحرانشينان با او موافق و متفق بوده قمعوقهر و قلع و استيصال ايشان واجب دانند . » « 5 »
--> ( 1 ) . مجلهء راهنماى كتاب ، خرداد و تيرماه 1351 ، ص 312 ببعد . ( 2 ) . منم تيمور جهانگشا . گردآورنده مارسل بريون . اقتباس ذبيح إله منصورى ، ص 87 . ( 3 ) . دستور الكاتب ، پيشين . ج 2 ، ص 331 . ( 4 ) . همان . ص 327 ( به اختصار ) . ( 5 ) . همان . ص 333 ( به اختصار ) .