مرتضى راوندى

562

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

محمل : صندوق مانندى كه براى نشستن سوار ، آن را به روى پشت شتر و فيل مىگذارند و آن را هودج و كجاوه و عمارى هم گويند . ز گوهر يمن گشته افروخته * عمارى يك اندر دگر دوخته - فردوسى عمارى به پشت هيونان مست * چنان چون بود ساز و آيين ببست - فردوسى بندگان تو با عمارى و مهد * خادمان تو با كلاه و كمر - فرخى پس آنگه بود چون شاهانه آيين * فرستادش عماريهاى زرين - ويس و رامين و فزون از صد شتر در زيربار او و او در عمارى نشسته بود . - منتخب قابوسنامه [ ص 21 ] و لشكر بر سلاح و بر گستوان و جامه‌هاى ديباى گوناگون با عماريها و سلاحها به دو رويه بايستادند . - تاريخ بيهقى [ ص 290 ] و سعد را به عمارى اندر ، به سيستان فرستاد . - تاريخ سيستان ليلى چو ستاره در عمارى * مجنون چو فلك به پرده‌دارى - نظامى به آب سر شكم بشوييد تن * بسازندم از برگ نسرين كفن گل اندر عمارى من گستريد * عماريم چون غنچهء گل بريد - سلمان ساوجى » « 1 » عمارىدار ، عمارىكش ، ساربان ، كجاوه‌كش به كسانى اطلاق مىشد كه عمارى را از جايى به‌جاى ديگر مىبردند . ببستند اسبان جنگى در اوى * هم اشتر عمارىكش و راه جوى - فردوسى ده و دو هزار اشتر باركش * عمارىكشان ششصد و شصت و شش - فردوسى هودج : « چيزى است چون سبدى بزرگ و سايبانى بر سر آن‌كه بر پشت اشتر نهند و بر آن نشينند و آن مانند كجاوه و پالكى جفت نيست ؛ كجاوه‌اى كه در آن زنان نشينند و عمارى شتر » - غياث اللغات

--> ( 1 ) . لغت‌نامهء دهخدا ، پيشين . مادهء « عمارى » .