مرتضى راوندى
423
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
و جملهء ساحل درياى محيط ، در عهدهء تصرف او بود ؛ و از ديگر طرف آرور و بكروسيوارى و بهاطيه و دواو « عجزبيله و اچه و ملتان و كرور و بنوتا در غزنين ، همه او داشت و شغل كدخدايى سراى حرم و خداوندزادگان و متولى اسباب خاص . . . و توليت اوقاف و سراى ضرب و تراز ، همه او داشت . » « 1 » و مورد محبت خاص سلطان بود . چون جوياى اين مرد شدند ، معلوم شد كه مشغول سركشى املاك است . « جمازگان مسرع و سواران دو اسبه » در طلب او فرستادند . چون او را يافتند ، « مثال توقيع برسانيدند . » در فاصلهء سه روز به خدمت سلطان باز آمد . شاه او را در كنار گرفت ( و از اين فئودال بزرگ ، كه به احتمال قوى ، آزمندى و احتكار او سبب بروز قحطى شده بود ) استمداد جست . وى به سلطان گفت : « مناداگران بر اسب و شتر سوار شوند و در جملهء شهر و بازارها و محلتها منادا كنند كه به فلان محلت كه « كندوى نهنگ است ، فردا جملهء علافان و طباخان حاضر آيند تا هركس را بر اندازهء او غله داده شود ؛ و سلطان بفرمود تا : دويست سر اسب و اشتر به مناداگران دادند تا در شب ، جملهء شهر را اعلام دادند و چنين گفتند . در آنوقت ، در غزنين ، شش هزار طباخ و شش هزار علاف بودند . ديگر روز بفرمود تا هزار كپانكش ( قپاندار ) حاضر شدند ؛ هر طباخى و علافى را دهگاندهگان ، خروار غله هر روز بدادند تا دكانهاى طباخان و علافان بر كار شد و نان در شهر فراخ گشت ، چنان كه بامداد ، منى نان به هفتاد درم بود ، نماز شام به پنجاه درم شد ، و ديگر روز به هفده درم باز آمد . » شاه بجاى آنكه اين مرد محتكر و بىايمان را مورد بازخواست و محاكمه قرار دهد ، سجدهء شكر بجا آورد ؛ ابو الفرج را مورد تقدير و تمجيد فراوان قرار داد ، و گفت : « بيست و يكبار ترا خلعت فرمايم . » چون ابو الفرج پير بود و طاقت اينهمه توقير و تجليل را نداشت ، هفت بار او را با مهد و مرقد و طبل و علم و پيل و سپر و ناچخ و علامت ، و ديگر تشريفات ، به خدمت خود خواند و سپاسگزارى و تشكر نمود . « 2 » قحطى غزنين بسال 540 « چنين گويند كه بتاريخ سنهء اربع و خمسمائه ، حضرت غزنين پريشان گشت و بسبب آمدن ملخ ، غلاى سعرى پيدا آمد . مردمان بدان قحط درماندند و حال خود به علاء الدوله مسعود بن ابراهيم نوشتند . سلطان گفت : هر زهرى را پازهرى و هر دردى را درمانيست . فرموديم تا غلهها بيرون افكنند و بر آن نرخ كه هست به ده هفت فروشند تا رعيت آسوده ماند و ولايت آبادان گردد . در حال ، غلهها بيرون افكندند و بر آن نرخ كه مثال فرموده بود ، بفروختند . وسعتى پيدا آمد و در مدت چند روز ، به قرار اصل بازگشت . » « 3 » گاه ، قحطيها محصول سوءسياست زمامداران يا جنگ و جدال قدرتطلبان بوده است : در تاريخ نامهء هرات ، مىخوانيم كه در دوران امارت ملك فخر الدين ، چون كار محاصرهء هرات از طرف عمال دانشمند بهادر ، بالا گرفت ، مواد غذايى نقصان پذيرفت و « در شهر ، روزبروز ، تنگى غله زيادت مىگشت و اثر قحط ظاهرتر مىشد تا كار عسرت به جايى رسيد كه صد من گندم به هشتاد دينار شد . . . در انبارهاى اهل احتكار ، از غله آثار نماند . دكاكين حناطان بسته شد . . . قريب
--> ( 1 ) . همان . ص 235 . ( 2 ) . ر ك : همان . ص 236 - 235 . ( 3 ) . همان . ص 238 - 237 .