مرتضى راوندى

424

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

شش هزار آدمى به فنا پيوست و كس به غسل و تكفين و تدفين آن نمىرسيد ؛ و در بيرون شهر ، به يك نعره‌وار مسافت ، در بازار بوجاى ، صد من گندم به دو دينار بود و صد من شيرينى بهفت دينار . و هركه را آن توانايى بود كه بگريزد . . . به شب ، از باره فرومىرفت و ترك عيال و اطفال مىكرد . . . بعد از پنج روز ، خلق شهر هرات ، به پاى حصار آمدند و فرياد و فغان به گوش فلك سبزپوش رساندند و گفتند : اى امير جمال الدين ، از خداى تعالى بترس . فرزندان ما همه از آتش گرسنگى بسوختند . . . ما را بيش ، طاقت محاربت و مبارزت نماند . بفرماى تا دروازه‌ها بگشايند . و روز جمعه ، در مسجد آدينه نيز طايفه بر منبر خطيب برآمدند و جامه‌ها بر تن پاره كردند و نفير و جزع جوع به فلك اثير رسانيدند . جمال الدين محمد سام دانست كه كار از دست بخواهد رفت و اگر صلح نخواهد كرد ، تمامت خلق از گرسنگى هلاك خواهند شد . » « 1 » و با ابن خلدون در مقدمه ، ضمن گفتگو از روش تاريخ‌نگارى ، مىنويسد « در نيمهء اين قرن ( يعنى قرن هشتم ) در شرق و غرب ، اجتماع بشر دستخوش طاعون و ( وباى ) مرگبارى شد كه در بسيارى از نواحى ، جمعيتهاى كثيرى از ملتها را از ميان برد و بسى از نژادها و طوايف را منقرض كرد و اكثر زيباييهاى اجتماع و تمدن را نابود ساخت ( وباى مزبور در سال 1348 ميلادى بروز كرده و از وحشتناكترين وباهاى تاريخى بوده است كه سرتاسر آسيا و آفريقا و اروپا را دچار ساخته است ؛ و در همين و با مؤلف اين كتاب ، پدر و مادر خود را از دست داده است . ) » « 2 » پس از لشكركشيهاى سلطان اويس و ابا بكر به بم ، بار ديگر ، قحطى و بدبختى بر مردم اين خطه چيره شد . اويس پس از موفقيت بر حريف خود ، ابا بكر ، « چهارصد سوار تعيين كرده بود كه به بم آيند و قلعه را بكنند و مردان را بكشند و زنان را به اسيرى برند و مال بم را غارت كنند و خانه‌ها را ويران كنند و جو بكارند . بعد از آن ، قحطى در بم دست داد چنان كه يك من نان چند تنگه شد و آخر سال بود و خلق مضطر و غارت‌زده . هرچند گندم كه در دولتخانهء آن حضرت ، ( شمس الدين ابراهيم ) ، بود بلغور و رشته سركار مىكرده مىپختند و به درويشان مىدادند و فى الواقع مردم شهر همه محتاج بودند مگر معدودى چند . و آن حضرت ( شمس الدين ) به دست خود ، آش در كاسه‌هاى درويشان و كودكان مىكردند . . . و جوع بر مردم بمرتبه‌اى مستولى بود كه بچه‌اى يك من آش گرم مىخورد و از آتش جوع ، گرمى آش نمىدانست ؛ و دو ماه به ادراك غله مانده بود و بسيار بودند كه زنان و كودكان خود را در خانهء آن حضرت گذاشته بودند جهت آنكه قوت نداشتند . . . چهارده روز لشكر در بم بودند . . . در رستاقها مردم را شكنجه مىكردند و هرچه داشتند مىگرفتند و شب در شهر ، بر همين سبيل ، خانه‌ها غارت مىكردند و هركه در شب بدست مىافتاد شكنجه مىكردند . » « 3 » در دوران فترت قبل از صفويه نيز كرمان روى آسايش نديد . به قول نويسنده لب التواريخ

--> ( 1 ) . تاريخ‌نامهء هرات ، پيشين . ص 534 - 533 . ( به اختصار ) . ( 2 ) . مقدمهء ابن خلدون ، ج 1 ، پيشين ( متن و حاشيه ) . ص 60 . ( 3 ) . رسالهء مقامات عرفاى بم . ص 195 - 192 ؛ به نقل از : احمد على خان وريزى كرمانى ، تاريخ كرمان ( سالاريه ) ، به تصحيح و تحشيه و با مقدمهء محمد ابراهيم باستانى پاريزى ( مقدمه ) ، ص « مد » و « مه » .