مرتضى راوندى
369
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
دكانهاى بسيارى در بازار وجود دارد كه غذا تهيه مىكنند . اين دكانها بسيار ساده هستند و براى چند نفر جا دارند . بعد ، نويسنده از دكان كبابيها و قهوهخانههايى كه در آنها چاى ، قهوه ، و شربت به مشتريان مىدهند ، سخن مىگويد و مىنويسد كه تعداد اين قبيل دكانها 40 تا 50 باب است . « 1 » هولتسر مىنويسد كه اغلب كاخهاى بزرگى دارند كه مردم مىتوانند روزها در آنها گردش كنند . حاكم مىتواند در باغها را به روى مردم ببندد . فقط در چهارباغ ، همه مىتوانند شب و روز توقف كنند . هولتسر 113 سال پيش ، مىنويسد كه خانهها و كاخهايى كه امروز ثروتمندان مىسازند ، از جهت استحكام و زيبايى و آثار هنرى ، به پاى بناهاى قديمى نمىرسد ، و ديدن خانههاى قديمى كار آسانى نيست . « 2 » مادام ديولافوا در حدود صد سال قبل ، وضع راههاى ارتباطى را در خوزستان توصيف مىكند : قاطرها و بارها از آب گذشتند . در آنطرف رودخانه ، چهار نفر عرب بنى لام از جنگل خارج شدند ، زائران را لخت كردند ، و آنها را به صورت بابا آدم قبل از ارتكاب گناه ، درآوردند . قربانيان با نااميدى فرياد مىكشيدند . يك ساعت قبل از غروب آفتاب ، حركت كرديم ولى به زودى شب ما را در ميان لجنزار غافلگير كرد . پاى قاطرها مىلغزيد و به زمين مىافتادند . صاحبانشان با زحمت و معطلى زياد ، آنها را بلند مىكردند ولى بلافاصله در لجنزار ديگرى وامىماندند . قاطرچيها فرياد مىكردند : « قاطر ترياكى پدر سوختهء مادر . . . » در حدود ساعت ده شب به كنار شاهور رسيديم . اين رودخانه نيز مثل كرخه ، به علت بارانهاى زمستانى ، طغيان كرده بود . بمحض روشن شدن هوا ، بدون هيچ حادثهاى از شاهور گذشتيم ، فقط در موقع عبور از رودخانه ، صندوق ابزار « ژانمارى » را آب برد . اين آخرين حادثهء مسافرت بود . چند لحظه بعد ، روى جادهء دزفول پيش رفتيم . سپس مادام ديولافوا ، سرگذشت هيأت فرانسوى را ، با لحنى تحسينآميز ، چنين توصيف مىكند : در مدتى كمتر از يك سال ، سهبار ، از مديترانه ، درياى احمر ، اقيانوس هند ، خليج فارس و بيابانهاى ايلام بگذريد ، هفتههاى متمادى فرصت عوض كردن لباس نداشته باشيد ، روى زمين بخوابيد ، شبوروز با دزدان و راهزنان نبرد كنيد ، از رودخانههاى بدون پل بگذريد ، گرسنگى ، تشنگى و نيش پشههاى گوناگون را تحمل كنيد ، و به خاطر افتخار مملكتتان با اين وضع خطرناك زندگى كنيد . « 3 » « مارسل » ، رئيس هيأت باستانشناسى ، بدون اينكه از وقايع دلخراش ، تاريخى و دسايس استعمارگران سخنى بميان آورد ، از اينكه خطهء خوزستان ، در طى قرون متمادى ، راه ويرانى و انحطاط سپرده اظهار شگفتى مىكند : « چقدر وضع عوض شده است ! در اطراف رودخانهء كرخه ، شهرى وجود ندارد ، حتى دهكدهء مفلوكى هم پيدا نمىشود . زمين در همهجا بيابان لم - يزرع است ، و زيرپاى قبايل چادرنشينى كه محصول خودشان با محصول غارتشان را مصرف مىكنند ، كوبيده مىشود ، و مبادلات تجارتى در اين منطقه انجام نمىشود . از قرنها پيش ، ديگر نامى از خواسپ نيست . رودخانهاى كه قبلا اينقدر مشهور بوده است ، به باتلاقهاى تبخيز
--> ( 1 ) . ر ك : همان . ص 5 و 9 . ( 2 ) . ر ك : همان . ص 10 - 9 . ( 3 ) . ر ك : سفرنامه [ خاطرات كاوشهاى باستانشناسى شوش ] ، پيشين . ص 228 - 227 ( به اختصار ) .