مرتضى راوندى
230
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
كرد ؛ از روى جرأت ، به خانهء محتكرين كه از علماء و صاحب ثروت بودند ، رفت و به آنها گفت : بايد گندم خود را به خبازخانه بدهيد و قيمت آن را از قرار خروارى ده تومان ، از من نقدا بگيريد كه من بتدريج از اساتيد خبازخانه بگيرم . مردمانى كه از املاك خود گندم بسيار داشتند ، در تهران زياد بودند ، ولى شاخص و بزرگوارايشان ، يكى جناب ظهير الاسلام آقاى امام جمعه و يكى جناب ميرزا محمد على خان قوام الدوله بود . جناب امام جمعه به درجهاى . . . بستگى به سلطنت داشت كه حاكم تهران و احدى از وزرا قدرت نداشت كه به در خانهء او رود و گندم انبار او را به فلان قيمت طلب كند . حاجى محمد حسن ، اول ، به خانهء جناب امام جمعه پاگذاشت و گندم خواست كه از قرار خروارى ده تومان قيمت آن را كارسازى كند . در پايين مجلس نشست و سخنها گفت . جناب امام جمعه با كمال متانت ، و جمعى از اصحاب و خاصان در صدر مجلس نشست و فرمايشات كرد و گاهى ، بلطايف الحيل ، عذرها آورد ، و آخر الامر ، به حاجى محمد حسن گفت كه شما اول از ساير ملاكين گندم بگيريد و بعد به من بپردازيد . حاجى محمد حسن گفت : شما پرزورتر و قويتر از اهل اين شهر هستيد . اول نزد شما آمده گندم مىگيرم تا ديگران حساب خود را كرده گندم انبار خود را بيرون آورده به قيمت ده تومان به خبازان بفروشند و قيمت از من ستانند كه مسلمين آسوده شوند . حاجى محمد حسن كه مستغنى از گرفتن ده هزار تومان رشوه بود و مخالفت با او مخالفت با دولت محسوب مىشد و امتيازات دولتى در اين صورت از ميان مىرفت ، لهذا جناب امام جمعه از انبار گندم بيرون آورد و به خبازان داد و قيمت از حاجى محمد حسن گرفت . و قوام الدوله نيز گندمها داد و ساير ملاكين طهران و محتكرين گندمها بيرون آوردند . . . نعمت فراوان گشت . . . منتها گرانى نان در اين سال ، به يك قران رسيد كه پيش به هفتصد دينار مىفروختند و آنقدر توفير قيمت چندان باهالى وارد نمىآورد . » طولى نكشيد كه حاجى محمد حسن درگذشت و دولت پسر او حاجى محمد حسين ( امين الضرب دوم ) را به رياست مجلس انتظام نرخ انتخاب نمود . مرحوم غلامحسين خان افضل الملك ، در كتاب خود ، راجع به حاجى محمد حسين ، امين الضرب دوم ، مىنويسد : « اين جوان قابل عاقل مثل پيران سالخورده و چكيدهء تجارت و عصارهء مهارت است . در انتظام نرخ و رسانيدن گندم به خبازان ، و از خارج ولايات گندم به طهران آوردن ، بسى بىاختيار بود و روزها سوار شده از درب دكاكين خبازان مىگذشت كه خبازان تقلبى نكنند و در فروش نان مردم را معطل نسازند . . . حاجى محمد حسين در سنهء 1317 بواسطهء بعضى محظورات ، استعفا كرد . » « 1 » مسألهء گوشت : اعتماد السلطنه ( نديم ناصر الدين شاه ) ، ضمن وقايع 21 رمضان 1311 ، مىنويسد : شاه بدون مقدمه از من پرسيد : « گوشت در شهر پيدا مىشود يا نه ؟ عرض كردم خير ، تعجب فرمودند كه نايب السلطنه به من عرض كرد كه ديروز هفتصد گوسفند كشتهاند . عرض كردم چون از من مىپرسيد ، جز راستى چاره ندارد . اولا اگر روزى هفتصد گوسفند در تهران بايد كشته شود و خوراك اهل شهر به اين مقدار است ، پس از قرار گوسفندى سه قران كه حق تمغاى دولتى
--> ( 1 ) . يكصد و پنجاه سند تاريخى . . . ، پيشين ، ص 358 - 355 .