مرتضى راوندى

129

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

نبود ، و سران سپاه به اكثريت مردم متكى نبودند و به مصالح و منافع مردم نمىانديشيدند ، نه تنها به نتيجه نمىرسيد بلكه اين قوم وحشى را به كشتارهاى فجيعى برمىانگيخت . مغولها معمولا در طى حملات غارتگرانهء خود ، تا آنجا كه مىتوانستند طلا و نقره و اطلس و ديبا و ديگر چيزهاى گرانبها را همراه خود مىبردند و گاه ، از ميان مردم بلاد مختلف ، محترفه و پيشه‌وران و هنرمندان را براى استفاده از نيروى كار آنان ، از عامهء مردم جدا مىكردند . و در مواردى كه با مردم شهر و ناحيه‌اى سر عناد و دشمنى شديد نداشتند ، به آنان تكليف مىكردند كه از ما يحتاج به قدر ضرورت بردارند و به صحرا روند و مساكن خود را در اختيار لشكر بگذارند تا لشكر مشغول غارت شود . اين قوم خونخوار براى دست يافتن به دفاين و گنجها ، به كندن زمينها مبادرت مىكردند و گاه به اميد پيدا كردن جواهر و نقود گرانبها ، به پاره كردن شكم مردم مىپرداختند . اينهمه بدبختى و فلاكت را كه نتيجهء مستقيم سوءسياست زمامداران بود ، جمعى از مردم بى خبر محصول سعد و نحس كواكب يا قران عاشر و يا غضب الهى مىشمردند . در چنين شرايط اسفناكى كه هركس در مقام حفظ جان خود بود ، خواه و ناخواه ، ملكات فاضلهء اخلاقى رو به فراموشى رفته بود . سعايت ، نمامى و دروغگويى امرى عادى شده بود . مردم بجاى آنكه صف واحدى در مقابل دشمن مشترك تشكيل دهند ، غالبا به جان يكديگر مىافتادند و به اميد نفع آنى ، برادران و هموطنان و رجال كشور را با ايراد اتهامات بىاساس ، به چنگ دشمن خونخوار مىسپردند . با تمام اين تضادها و مشكلات اقتصادى كه وجود داشت ، در عهد سلاجقه و خوارزمشاهيان يعنى تا قبل از حملهء مغول ، وضع كشاورزان و پيشه‌وران ايران قابل تحمل بود . به نظر محقق شوروى ، پطروشفسكى ، « در آغاز قرن سيزدهم ميلادى ( قرن هفتم هجرى ) ، جامعهء فئودالى ايران ، بر روى هم ، طريق اعتلا را مىپيموده و جريان پيدايش مالكيت فئودالى زمين بسيار پيشرفت كرده بوده ولى بعد ، موقتا بر اثر هجوم لشكريان چنگيز خان و شكست و ادبار حاصل از آن ، متوقف گشت . در آغاز قرن سيزدهم ، انشعابات وسيع شبكهء آبيارى روىزمينى و زيرزمينى ، چيره‌دستى و آزمودگى زارعان ، كه برغم آلات و ادوات كوچك زراعى قادر بودند حاصل فراوان بدست آورند ، و وجود شهرهاى بزرگ فئودالى پررونق ، كه جمعيت آن فشرده بوده و صنعتها و پيشه‌ها در آن شكوفان بوده ، جملگى گواه بر وجود گرايش ترقيخواهانه در جامعهء فئودالى ايران ، در آغاز قرن سيزدهم ميلادى است . در اين دوره ، عده‌اى با به كار انداختن سرمايهء بازرگانى كلان ، به فعاليتهاى تجارى مشغول بودند . افزايش تضادهاى طبقاتى ، در قرن ششم و هفتم هجرى ( دوازدهم و سيزدهم ميلادى ) ، خود نمودارى از جنبهء ترقيخواهانهء جامعه بود . در اين دوره ، دو گرايش وجود داشت : يكى گرايش به طرف تفرقه و پاشيدگى فئودالى و سازمان نظامى اقطاعى ، و ديگر تمايل به تمركز دولت فئودالى و بسط شعب دستگاه بوروكراسى مركزى . » « 1 » با اينكه در اين جريان ، ظاهرا ، شاه و عمال او ، مخصوصا خواجه نظام الملك ، حتى الامكان قدرت فئودالها را محدود مىكردند ولى به علت نبودن وسايل ارتباطى سريع ، نظارت در كار

--> ( 1 ) . ايليا پاولويچ پطروشفسكى ، كشاورزى و مناسبات ارضى ايران در عهد مغول . ترجمهء كريم كشاورز ، ج 1 ، ص 48 - 47 ( به اختصار ) .