مرتضى راوندى
4
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
تلاش اقتصادى انسان ابتدايى انسان ابتدايى يا انسان ميموننما در ايران ، مانند ديگر كشورهاى كهن ، لخت و عور ، در دامان طبيعت زندگى مىكرد ، و براى ادامهء زندگى ناچار بود با درندگان و عوامل نامساعد طبيعت مبارزه كند و حيوانات ضعيفتر از خود را شكار ، و گوشت خام آنها را تناول كند و يا از ميوهء درختان و برگ و ريشهء گياهان سدجوع نمايد . زندگى انسان ، در اين مرحلهء تاريخى ، توأم با وحشت و نگرانى دائمى بود ؛ زيرا بشر ابتدايى در عينحال كه با سنگ و چوب شكار مىكرد ، خود در معرض خطر بود و ممكن بود ، هر آن ، شكار و طعمهء حيوانات درنده قرار گيرد . در روزگار ما ، شكار يك وسيلهء تفريح و وقتگذرانى است ، ولى در دنياى قديم ، اين عمل براى شكارچى و حيوان شكار شده ، هردو ، مسألهء حيات و ممات بشمار مىرفته است . « موزهها ، پر است از آثار و افزارهاى جنگى ، مانند كارد و تيروكمان و نيزه و دام و فلاخن و جز اينها ، كه بوسيلهء آنها ، انسان توانسته است آقايى و سيادت خود را بر رقباى زمينى خود استوار سازد ، و راه را براى اخلاف حق - ناشناس خود ، هموار كند تا بتوانند بدون ترس از حملهء هر جانورى جز انسان بياسايند . » « 1 » ويل دورانت ، ضمن بحث در پيرامون عوامل اقتصادى تمدن ، مىنويسد : « در آخرين تحليل مدنيت ، به اين نكته مىرسيم كه مسألهء خوراك انسان و تهيهء آن ، بنيان تمدن را تشكيل مىدهد . كليسا و موزهء هنر و تالار موسيقى و كتابخانه و دانشگاه ، همه ، روكار بناى تمدن هستند و بايد چشم داشت و در پشت اين ظاهر ، كشتارگاه را ديد . زندگى با شكار هيچ جنبهء ابتكارى نمىتواند داشته باشد ؛ اگر آدمى در همين مرحله مىماند ، چيزى جز يكى از هزاران گوشتخوار ديگر نبود . هنگامى بشر توانست گوهر انسانى خود را آشكار سازد كه زندگى او از مرحلهء متزلزل شكار خارج شد . مختصات زندگى به نظر جامعهشناسان ، از زمانى كه انسانهاى ميموننما پيدا شدند تا زمانى كه اجتماع طبقاتى بوجود آمد ، انساننماها بطور اشتراكى باهم زندگى مىكردند . اين دوره را دورهء « كمونها » يا « جماعات اوليه » مىگويند كه طولانيترين ادوار تاريخى حيات بشر است و از بيش از دو ميليون سال قبل شروع شده و با پيدايش طبقات و تكامل افزارهاى توليدى ، اين دورهء بسيار طولانى سپرى گرديده است .
--> ( 1 ) . ويل دورانت ، مشرق زمين : گاهوارهء تمدن ( تاريخ تمدن ) . بخش اول ، كتاب اول ، ترجمهء احمد آرام ، ص 12 - 11 ( به اختصار )