مرتضى راوندى
765
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
نيروى نظامى سر تسليم فرود مىآوردند . در تاريخ كرمان مىخوانيم : « اخى شجاع الدين مدتى در ارگ محصور بود ، آخر الامر به واسطهء اينكه مادهء قوت و قوّت ايشان به انتهى رسيده بود ، رسل و رسايل از طرفين آمدوشد نمودند . امير محمد پيمان را به ايمان موكد بود كه به جان و مال و اهل و عيال ، اخى شجاع الدين را ضرر نرساند . او مطمئن شده از بالا به زير آمده شمشير و كفن به گردن به سراپردهء امير درآمد و به حضور پيوست و از قرارى كه نوشتهاند ، اين شعر را به حضور امير عرض كرد . من آمدم به پيشت اينك كفن به گردن * گر مىكشى به تيغم ور مىزنى به تيرم ! يك قلعهء مستحكم در نامهاى كه شاه عباس اول به دربار هند نوشته ، چگونگى تسخير قلعهاى را توصيف مىكند « . . . غازيان . . . به محاصرهء قلعهء مزبور قادر شده ، در عرض بيست روز آنچنان قلعه را كه مشحون به دو هزار توپ و پنج هزار تفنگ و صد هزار من باروت و ده ساله آذوقه از هرجنس و ديگر آلات قلعهدارى بود ، به تحت تصرف درآوردند . . . » « 1 » سلاحها و وسايلى كه براى گشودن حصارها به كار مىبردند مباركشاه پس از آنكه از حيلهها و تدابير . . . دروغها ، و نامهپراكنيها و كليهء تبليغاتى كه براى خراب كردن روحيهء مدافعين دژ ، يا حصار لازم است سخن مىگويد ، مىنويسد كه براى تسخير و گشودن حصار هيچ چيز مفيدتر از تفرقه انداختن بين مدافعين نيست . سپس سلاحها و وسايلى را كه در قرون وسطا براى تسخير دژها به كار مىبردند بتفصيل نام مىبرد . با اينكه اكثر آن سلاحها امروز حتى براى اهل اصطلاح و افسران فعلى ارتش ناشناخته و مبهم است ، براى وقوف خوانندگان بر سلاحهاى جنگى و پيشهوران و هنرمندانى كه مصنوعات آنها در فعاليتهاى جنگى و نظامى به كار مىرفته ، به نقل صفحهاى از كتاب آداب الحرب مىپردازيم « . . . آنچه در حصار گشادن بايد ، اينست : نردبان ليفن و عرادهگردان و عراده خفته و ديواركن و آتشكش آهنين و بند و كلند و نيزهء مردگير و سپر چخ و گروه و نيزه سر دندانه و تختههاى زيادتى و استونها و آنچه اهل درون را بايد : دانشمند و مؤذن و طبيب و منجم و طباخ و ارهگر ( - زهتاب ) و تيرگر و كمانگر و درودگر و زرگر و زراد و سراج و آهنگر و چلانگر و چرخگر و جراح و حجام و درزى و پنبهزن و جولاه و فقاعى و كلال و گازر و نعلبند و نمدگر ، و موىتاب و غسال و حفار و كناس و . . . ديگر طبل و دمامه « 2 » و دهلزن ، و بوقى و چوبكزن « 3 » و ديگر طبل و علم و دمامه و دهل و كاسه « 4 » و بوق و صنج و طبلباز ، و ديگر تير كلك و تير ناوك و غدرك و ملخك و جوالدوز و دانگ سنگ و نيم دانگ سنگ و كمان و زنبورك و نيم چرخ و چرخ و كشك انجير و منجنيق و عرادهگردان و خفته و سنگ منجنيق و سنگ دست و سنگ
--> ( 1 ) . اسناد تاريخى عهد صفويه ، پيشين ، ص 302 . ( 2 ) . كوس و نقاره . ( 3 ) . كسى كه چوبى به تخته مىزند تا پاسبان نخوابد . ( 4 ) . طبل بزرگ .