مرتضى راوندى
736
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
فتح برآمدى سستى به ايشان راه يافت و هركسى گردن خرى و زنى گرفتند و صد هزار فرياد كرده بودم كه زنان مياريد ، فرمان نكردند تا خصمان چون حال بر آن جمله ديدند دليرتر درآمدند و من مثال دادم تا شراعى مىزدند ( نوعى خيمه ) در ميان كارزارگاه و آنجا فرود آمدم تا اقتدا به من كنند و بكوشند تا خللى نيفتد ، نكردند و مرا فروگذاشتند و سر خويش گرفتند و مرا تنها گذاشتند . . . و مرا تيرى رسيد بضرورت بازگشتم . . . » « 1 » بهطورى كه از نوشتهء بيهقى برمىآيد در عهد مسعود به علت بىكفايتى و عياشى سلطان ، فرماندهان و سپهسالاران قدرت و انضباط عهد محمودى را از كف داده بودند . چنان كه سباشى از بىانضباطى و خودسرى سربازان شكايت مىكند . گاه بعضى از سرداران بهجاى نبردى مردانه به حيلههاى ناجوانمردانه دست مىزدند : حيلهء طغانتكين عليه سبكتكين طغانتكين براى آنكه حوزه قدرت خود را وسعت بخشد بر آن شد كه به يارى « پيرىتكين » دعوتى شگرف برپا كند و امير سبكتكين و كليه معاريف و بزرگان دولت او را مكارانه فروگيرد و بكشد ، پيرىتكين نخست بشاشت نمود « و سوگند خورد كه سرّ ايشان ، با هيچ آدمىزاده نگويد و در اين كار ، ياران گيرد ، پس به خانه آمد و انديشه كرد كه سبكتكين مردى صاحبدولتست و هركه با صاحب دولت دست در كمر كند هرآينه بيفتد و نيز طغانتكين با ناصر الدين كه ايشان را به جان بازخريد و در حق ايشان چند لطفى فرمود ، وفا نكردند و مكافات نيكى او بدى خواهند كرد ، مرا به ايشان چه اميد تواند بود ؟ پس نزد امير سبكتكين آمد و خلوتى طلبيد و آنگاه روى به ديوار كرد و گفت : اى ديوار خيمه با تو مىگويم كه من سوگند خوردهام كه اين سخن با آدمىزاده نگويم بدان كه طغانتكين قصد غدرى دارد و مىخواهد كه امير ناصر الدين را به مهمانى خواند با جمله معارف لشكر ، و همه را فروگيرد و بكشد و مرا در اين سخن محرم كردهاند و من از راه اخلاص با تو كه ديوار خيمهاى مىگويم و اگر امير معتمدى از آن خود با من نامزد كند او را ببرم تا اين حكايت او را روشن شود و مصدق قول من بداند . امير سبكتكين از وى منتها داشت و حالى او را انعامى فرمود و معتمدى از آن خود با وى نامزد كرد ، پس او را با خود به نزد طغانتكين برد و گفت : اين مرد از جمله معتمدان من است و ما را از وى كارها بگشايد . ايشان با آن مرد گفتند كه با ما بيعت كن ، آن مرد حالها به شرح مشاهده كرد و خدمت امير ناصر الدين كرد . امير سران لشكر را فرمود كه فردا بامداد مستعد باشيد در ميدان ، كه چون من عنان اسب طغانتكين بگيرم شما هريك عنان يكى از خواص او بگيريد و به بهانه باقى مال ، جمله مردان را فروگيريد ، پس روز ديگر چنان كردند و امير سبكتكين عنان طغانتكين بگرفت طغان عنان از
--> ( 1 ) . تاريخ بيهقى ، به تصحيح دكتر فياض ، ص 819 .