مرتضى راوندى
737
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
دست امير بستد و اسب را برانگيخت و بر قلعه بست شد و دويست و اند كس از خواص او گرفتار آمدند و امير ناصر الدين حال را به جنگ مشغول نشد چه آخر ماه رمضان بود ، چندانكه ماه رمضان بگذشت لشكر به در قلعه درآورد و هم در آنروز آن حصار بستد و طغان و برادرش را بهدست آورد و سياست بليغ فرمود و جزاى نكث و نقض عهد بديشان برسانيد » « 1 » اين واقعه تاريخى را عوفى از كتاب يمينى ، نوشته ابو نصر عتبى آورده است . وضع مردم در جريان جنگهاى فئودالى يكى از بدبختيها و مشكلات اجتماعى در دورهء قرون وسطا ، صدمات و لطماتى بود كه در طى جنگها به مردم بىگناه و بىپناه دهات و شهرها وارد مىشده و مال و جان و آذوقه و كليهء ذخاير مادى و معنوى آنان به باد يغما مىرفته است . معمولا افراد لشكرى در مسير خود ، تجاوز به حقوق و دارائى مردم را امرى مباح مىشمردند مگر در مواردى كه پادشاه يا سپهسالار بوسيله چاووشان و پاسبانان ، لشگريان را مورد مراقبت جدى قرار مىدادند ، گفتار بيهقى اين معنى را نشان مىدهد : « امير رضى إله عنه از نمازگاه ( مسجد ) شهر راه بتافت با فوجى از غلامان خاص ، و به كرانه شهر بگذشت ، و بر ديگر جانب شهر مقدار نيم فرسنگ ، خيمه زده بودند فرود آمد ، و سالار بكتغدى با غلامان سرايى و ديگر لشكر تعبيه كردند و به شهر دررفتند و از آنجا به لشكرگاه آمدند و جنباشيان ( مراقبان و پاسبانان ) گماشته بودند ، چنان كه هيچكس را يك درم زيان نرسيد و رعايا دعا كردند كه لشكرى و عدتى ديدند كه هرگز چنان نديده بودند . » « 2 » نويسنده دارابنامه نيز از روش پادشاهان ستمگر و از راه و رسم شهرياران دادگستر ، مواردى ذكر كرده و ادعا كرده است كه : « پادشاهان ايران همواره مصالح تودهء مردم را در نظر مىگرفتند . در حالى كه سران ديگر ممالك به حال مردم توجه نداشتند و از كشتن و غارت كردن مردم بيمى به خود راه نمىدادند . . . چون ملك داراب . . . نزديك طايف رسيد ، امراى ايران را جمع كرد ، گفت اين ديار يمن است و ملك ياغى است و شاه سرور با ما مخالفت مىورزد . در ميان ما حرب است اما ما را با رعيت كارى نيست . بايد كه در لشكر جار اندازند ، حكم كنند تا رعيت يمن را كسى خرابى نكند و يك من جو و كاه به زور نستاند و هرچه لشكرى را احتياج باشد ، به زر بخرند تا رعيت از ما به زحمت نباشند تا نام ، در ديار يمن به ظالمى برنيايد كه پادشاهان را هيچ طاعتى وراى عدل نيست . » « 3 » در جاى ديگر مىنويسد : « چون آوازهء عدل ملك داراب در ملك يمن درافتاد و مردمان آگاه شدند ، از راه دور آمدند ، نعمت مىآوردند مىفروختند و مىرفتند تا چندان نعمت در ميان لشكر پيدا شد كه آن را صفت نتوان كرد . . . » « 4 »
--> ( 1 ) . جوامع الحكايات عوفى ، باب دهم از قسم سوم ، ص 295 به بعد ( به اختصار ) . ( 2 ) . تاريخ بيهقى ، به تصحيح دكتر فياض ، ص 591 . ( 3 ) . دارابنامه ، به تصحيح ذبيح اللّه صفا ، تهران ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1341 ، ص 307 . ( 4 ) . همان ، ص 308 .