مرتضى راوندى

63

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

كار كردن من روزى ده درهم ماليات مىگيرد و زياد است ، عمر پرسيد : « حرفه‌ات چيست ؟ » گفت : « نجارى ، نقاشى ، آهنگرى » عمر گفت : « با اينهمه صنعت اين ماليات زياد نيست ، شنيده‌ام كه مىتوانى آسيايى بسازى كه با باد كار كند . ؟ » گفت : « آرى » عمر گفت : « براى من بساز » ابو لؤلؤ كه از بىنتيجه ماندن شكايت خود برآشفته بود و شايد احساسات وطنى هم در آن مدخليت داشت ، گفت : « اگر سلامت بمانم آسيايى برايت خواهم ساخت كه در شرق و غرب از آن بازگويند و رفت . » عمر گفت : « اين غلام مرا تهديد كرد . » صبح روز ديگر هنگامى كه عمر در مسجد به نماز جماعت ايستاده بود ، ابو لؤلؤ خود را به او رسانيد و با خنجر دو سرى شش زخم بر خليفه زد و كليب نامى را هم كه پشت سر خليفه ايستاده بود كشت و فرار كرد . عمر در حال سقوط ، عبد الرحمن بن عوف را به پيشنمازى گماشت . مجروح را به خانه بردند ، ابو لؤلؤ را پس از چند روز ، عبد اللّه ، پسر عمر ، به دست آورد و او را با دخترش كشت و دو نفر ديگر را نيز ، يكى هرمزان ايرانى كه ذكرش پيش از اين گذشت ، و ديگرى جفينه نام از اهل حيره كه در مدينه به تعليم خط اشتغال داشت . اين دو تن را هم به تهمت همداستانى با ابو لؤلؤ به قتل رسانيد بدون آنكه سندى در دست داشته باشد . هرچند عبد اللّه را به جرم اين قتل چند ساعتى حبس كردند ، اما عثمان در نخستين روز خلافت خود ، او را رها كرد و اين مسأله يكى از مطاعن عثمان است كه در كتب متكلمين به تفصيل از آن بحث شده است . عمر در بستر مرگ ، به كار تعيين جانشين خود پرداخت ولى به جاى آنكه شخص معينى را تصريح كند ، شورايى معين كرد مركب از عبد الرحمن ، على ، عثمان ، زبير و سعد بن ابى وقاص و طلحه ( اگر از سفر بازگردد ) و سه روز مهلت قرار داد كه در طى آن شورى ، خليفه را به اكثريت معين كند . و اگر طرفين مساوى در رأى بودند ترجيح با دسته‌اى است كه عبد الرحمن بن عوف در آن باشد ، و دستهء ديگر اگر تسليم نشوند ، به قتل برسند . . . . در شورى همه به غير از عبد الرحمن داوطلب خلافت بودند . دو روز مذاكره بدون اخذ نتيجه دوام يافت ، روز سوم عبد الرحمن كه در باطن به علاقهء خويشاوندى ، طرفدار عثمان بود ، به همدستى سعد از جمع اختيار گرفت كه از على و عثمان ، يكى را خود انتخاب كند . پس ، عده‌اى را در مسجد جمع كرد و رأى خواست . بعضى على را پيشنهاد كردند و بعضى عثمان را و بنى هاشم و بنى اميه به حرف درآمدند . عبد الرحمن رو به على كرده گفت : « آيا با من بيعت مىكنى كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر و رفتار ابو بكر و عمر عمل كنى ؟ » على گفت : « به قدر جهد و طاقت » و به روايتى گفت : « فقط به كتاب خدا و سنت رسول » . پس عبد الرحمن متوجه عثمان شده همان سؤال را از او كرد . او در جواب گفت : « آرى » عبد الرحمن با عثمان بيعت كرد و او را به منبر نشاند تا ديگران هم با او بيعت كردند . » « 91 » عثمان به دستور عمر تا يك سال مأمورينى را كه خليفهء دوم به اطراف فرستاده بود ، تغيير نداد ، ولى پس از اتمام اين مدت ، بتدريج اكثر آنها را برداشت و اقربا و دوستان خود را به جاى آنها فرستاد ، ولى معاويه را كه به شرابخوارى و پول‌پرستى معروف بود با وجود

--> ( 91 ) . تاريخ اسلام ، پيشين ، ص 149 به بعد ( به اختصار ) .