مرتضى راوندى
60
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
فرونشاندن اختلافاتى كه بر سر جانشينى پيدا شده بود ، حديث « الائمة من قريش » را بر زبان راند ، قبيلهء قريش بيش از پيش بر خود باليدند و گفتند : « زنان قريش كنيز نمىشوند و افراد قبيلهء قريش زنديق نخواهند شد . . . خلاصه آنكه رياست و برترى براى قريش در سراسر جهان اسلام مستقر شد . . . و هرچه از زمان پيغمبر دور تر مىرفتند ، به ايام جاهليت نزديكتر مىشدند ، چنان كه به ياد اختلافات ديرين افتادند و مبارزات عدنانى و قحطانى را تجديد نمودند و به مقتضيات روز هر دستهاى به يكى از احزاب اسلامى پيوست . انصار . . . با على همراه شدند و بيشتر مهاجرين به معاويه پيوستند و با هجو و مدح و مباهات و ابراز تنفر به جان يكديگر افتادند . . . » « 86 » عمر مردى متقى و متعصّب بود و ظاهرا در نتيجهء ايمان و اعتقاد راسخى كه به دين اسلام داشت و براى جلوگيرى از نفوذ افكار علمى و فلسفى در عالم اسلام ، به سوزاندن كتابخانهها فرمان داد . عمر در كارهاى مختلف سختگيرى مىكرد . هركس شراب مىخورد او را 80 تازيانه مىزد ، به صحرانشينان قرآن مىآموخت ، سپس كسى را براى امتحان آنان مىفرستاد و اگر بد امتحان مىدادند ، آنها را مىزد ، و گاه هم بهقدرى در كتك زدن آنها تند مىرفت كه مرد چادرنشين زير چوب مىمرد ( الاغانى ، جلد 16 ) . با مأمورين مالى سختگير بود ، حساب آنها را به دقت مىرسيد . سرداران نامى اسلام مانند خالد بن وليد و غيره از اين گوشمالى مستثنى نبودند . « 87 » عمر بااينكه شاهد و ناظر انحرافات معاويه در شام بود ، نه تنها در مقام تغيير او برنيامد بلكه به روش خدعهآميز او نيز اعتراض جدى نكرد . اگر عمر همانطور كه نسبت به ضعفا و مأمورين عادى سختگير بود ، نسبت به امثال معاويه نيز روشى جدى و عارى از مجامله پيش مىگرفت ، على ( ع ) در دوران خلافت خود با آنهمه مشكلات مواجه نمىشد و آرزوى مرگ نمىكرد . جرجى زيدان مىنويسد : اگر على در زمان عمر به خلافت مىرسيد ، البته مدت خلافتش به طول مىانجاميد و كارش پيش مىرفت ، اما على موقعى خليفه شد كه مردم از زمان نبوت دور بودند و بر تقليد عثمان ، دنبال پول و زندگى آسوده مىرفتند . بدتر از همه آنكه مدعى على معاويه ، مرد زيرك مكار و روانشناسى بود . وى پولپرستى و جاه - طلبى مردم را درك كرد . آنان را با پول و مقام و منصب مىفريفت . « 88 » در تاريخ اسلام ، نخستين كسى كه از روى ترس يا در اثر اشتباه به بنى اميه كه اعتقاد راسخى به دين اسلام نداشتند ، ميدان داد و آنها را وارد صحنهء سياست نمود ، عمر بود . چون از ماندن بنى اميه در مدينه بيمناك بود آنها را به مأموريت خارج مىفرستاد . « پس از فتح شام يزيد بن ابو سفيان به امر عمر ، والى شام شد . و بعد از مرگ يزيد ، برادرش ، معاويه ، به فرمان عمر والى شام گرديد و عثمان كه به خلافت رسيد ، معاويه را در شام نگاه داشت . به اين ترتيب ، رياست
--> ( 86 ) . همان ، ج 4 ، ص 40 ( به اختصار ) . ( 87 ) . همان ، ج 4 ، ص 243 . ( 88 ) . همان ، ص 44 .