مرتضى راوندى
582
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
خانوادهء پدرم و خانوادهء سلطنت . . . » در دوران بعد از وزارت هر وقت مشكلى روى مىنمود شاه از فكر صائب و انديشهء تيزبين اين مرد استمداد مىجست . در فتنهء شيخ عبد اللّه از او خواست در شوراى دولت حاضر گردد ، او اطاعت كرد و چند تلگراف به حكومت آذربايجان و سفير ايران در عثمانى نوشت و ديگر نيامد . در كاغذش به شاه گفت : « هر وقت خدمات عمدهء بزرگ خودم را به دولت و ملت ، و حسن نيتى كه دربارهء عظمت و انتظام امور داشتم به خاطر مىآورم ، مىبينم مكافات فدوى اينها نبوده است . » « 183 » پس از چندى كه از اقامت سپهسالار در قزوين گذشت ، كار غائلهء آذربايجان بالا گرفت . شاه سخت نگران شد و بار ديگر از سپهسالار در اين مهم استمداد جست و به او نوشت : آب در دست داشته باشيد ، نخورده برويد به آذربايجان ، رفع اين اختلاف را به زودى بكنيد . با وجود خستگى و كار زياد لابدا به خط خودم دستور العمل مختصرى براى شما نوشتم . در دستورنامهء بسيار مهم ، خود شاه ، به تأكيد گفت : اين دستور العمل را فورا به وليعهد بده بخواند . حقيقتا عقيدهء من اين است كه اگر در نظم آذربايجان با شما همراهى نكند و به خيالات قديم خود برقرار باشد ، او را احضار تهران نمايم . دولت عقيم است ، پسر نبود ، مملكت نظم مىخواهد . عمل اين اكراد خيلى بد شده است . به محض ورود يك تدبيرى و خيالى بكنيد كه عجالتا دفع اينها شود . » « 184 » فتنهء شيخ با حسن تدبير سپهسالار پايان يافت ، و او به معيت وليعهد به تهران آمد . الكساندر دوم ، تزار روس ، كشته شد ، و سپهسالار براى تبليغ پيام شاه عازم روسيه گرديد . در مراجعت شاه او را به استاندارى خراسان و سيستان و توليت آستان رضوى تعيين كرد . چهار ماه بعد مسرور ميرزا از پيشخدمتهاى خاص در 18 ذيحجه به مشهد رسيد و خلعت شاه را به وى تسليم كرد . خلعت را سپهسالار پوشيد ، و در شب 21 ذيحجه 1298 ناگهان در مشهد درگذشت . مرگ سپهسالار هيچگاه به صورت امر طبيعى تلقى نگرديد ، از همان اوان مرگ سياسى مرموزى شناختند . در روزنامههاى فرنگ هم آن مطلب منعكس شد ؛ ولى حكم قطعى آسان نيست . آنچه مسلم است شاه از مرگ او چندان دلتنگ نشد و در وصف او گفت : « اين مرد به حالتى رسيده بود كه جز مرگ براى او چاره نبود و ما را هميشه در زحمت داشت ؛ بلكه يك نوع حالت « مدحت پاشا » را داشت » ( مقصود خيانت به ولينعمت بود ) . اعتماد السلطنه در خلسه يا خوابنامه خود مىنويسد ، سپهسالار را « به قول معروف زهر خوراندند . » « 185 » به اين ترتيب ، حيات سومين رجل سياسى بزرگى كه بعد از قائممقام و امير كبير در راه بهبود زندگى اقتصادى و اجتماعى و سياسى ايران سعى و تلاش مىكرد ، به پايان رسيد ، و جامعهء ايران از كاردانى و حسننيت اين سه رادمرد بزرگ در نتيجهء دسايس مرتجعين داخلى و استعمار خارجى ، چنان كه بايد ، سودى نبرد .
--> ( 183 ) . همان ، ص 466 . ( 184 ) . همان ، ص 468 . ( 185 ) . همان ، ص 471 .