مرتضى راوندى

581

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

دشمنى مىنگريستند و منظما شاه را از تعقيب انديشهء اصلاحى منصرف مىكردند و خود شاه هم كه در بصيرت و هوشمندى او ترديدى نيست ، باطنا با يك برنامهء صحيح اصلاحات اجتماعى مخالف بود . و اگر چند صباحى با امير كبير و سپهسالار روى موافق نشان داد ، براى اين بود كه يكباره اساس حكومت و سلطنتش متلاشى نشود و در اوضاع آشفته و درهم كشور ، امنيت و ثباتى نسبى و موقتى پديد آيد . به قول دكتر آدميت : « اگر اسلوب كهنه و فساد حقيقتا ناپسند بود ، چرا مستوفى - الممالك بيش از شصت سال وزير و مستوفى ماند ؟ اگر ايمنى مال و جان مردم منظور بود ، چرا قانونى كه ميرزا حسين خان در اعلام امنيت جانى و مالى همان اوان نوشت ( 1295 ) مقبول نيفتاد ؟ » « 180 » در دومين دورهء فعاليت سياسى سپهسالار ، با وجود كارشكنيهاى مستمر مستوفى الممالك و ديگر وزيران فاسد و مرتجع ، قدمهاى كوچك اصلاحى در زمينه‌هاى مختلف برداشته شد . در دورهء دهسالهء صدارت و وزارت ميرزا حسين خان ( تا سال 1297 ) روابط شاه با سپهسالار هميشه يكسان نبود ، مخصوصا در سالهاى آخر ، سپهسالار همواره از دورويى ، دودلى ، و حمايت بيدريغ شاه از درباريان و عناصر فاسد ، گله مىكرد . ولى شاه چون خود را شديدا محتاج عقل و كاردانى اين مرد مىديد ، طوعا يا كرها از خدمات گرانقدر او در زمينه‌هاى مختلف سپاسگزارى مىكرد و به او دلدارى مىداد . در يكى از آخرين نامه‌ها نوشت : « اميدوار هستم به دست شما اين خدمت انجام بگيرد ، اسم شما در تواريخ به يادگار بماند . » « 181 » از آنگونه سپاسگزاريها ممكن است دريابيم كه ناصر الدين شاه گرفتار چنان بيمارى روانى و جنون خودپرستى نبود كه بر وزير كاردان خود رشك ورزد ، كار برجستهء او را ناچيز شمارد يا بخواهد حقيقت را مسخ گرداند و خود را خردمندترين مردم انگارد . اگر آن دريافت تاريخى درست باشد ، انتظار هم نداشت كه تاريخ‌نويس رسمى ، او را به ريشخند عقل اولين و آخرين به قلم آورد ، ولى در خاطرات خصوصى خود ، وى را به باد مسخره گيرد . . . سپهسالار اعتناى راسخى به تأييدات شاه نداشت ؛ كما اينكه يكچند نگذشت كه وزارت او برافتاد و اجازهء زيارت عتبات هم به وى داده نشد . . . سخن ميرزا حسين خان را دربارهء شاه از اين قرار آورده‌اند « . . . يك حرف راست نمىگويد ، و با هيچكس خوب نيست ؛ غالب ميلش به اشخاص رذل و سفله و نانجيب است ، از آدم معقول بدش مىآيد ؛ هيچ كارى را منظم نمىخواهد مگر قورق شكارگاه و امر خوراك خودش را كه كباب را خوب بپزند و نارنگى و پرتقال حاضر باشد ؛ قدر خدمت احدى را هم منظور ندارد . و آخر الامر من و هركس را كه قاعده‌دان باشد . . . خواهد كشت ، تمام و كالمعدوم خواهد نمود . » « 182 » ظل السلطان ، ستمگر معروف ، كسى كه ناصر الدين شاه او را قهرمان دزدى و غارتگرى مىشمرد ، دربارهء سپهسالار چنين داورى مىكند : « . . . دشمن خودم و خانواده‌ام و پدرم و

--> ( 180 ) . همان ، ص 294 . ( 181 ) . همان ، ص 460 . ( 182 ) . همان ، همان صفحه .