مرتضى راوندى
567
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
آميزم . چنين دانستم كه تغيير ايران به صورت اروپا كوشش بيفايدهاى است ؛ ازاينرو فكر ترقى مادى را در لفاف دين عرضه كردم تا هموطنانم آن معانى را نيك دريابند . دوستان و مردم معتبرى را دعوت كردم ، در محفل خصوصى از لزوم پيرايشگرى اسلام سخن راندم ، به شرافت معنوى ، و جوهر ذاتى آدمى توسل جستم ؛ يعنى انسانى كه مظهر عقل و كمال است نه آدميزادهاى كه نوع جانور است . . . در راه اصلاح دستگاه سياست قدم نهادم و رسالهاى در اصول عقايد خود نوشتم . . . فراموشخانه پس از تأسيس مورد اقبال طبقات مختلف قرار گرفت . شاهزاده ، وزير ، ديوانى ، سياسى ، اديب ، حكيم ، مجتهد ، واعظ ، تاجر ، كسبه و مردم بىاسم و رسم به آن مجمع داخل گشتند . » « 151 » گرايش افرادى از عموم طبقات به اين مجمع سرى به خوبى نشان مىدهد كه در آن دوران ، اقليت انگشتشمارى از هر طبقه و گروه اجتماعى به لزوم تغيير اوضاع پى برده بودند . در عين حال شخص شاه ، درباريان ، و اكثريت قريب به اتفاق روحانيان ، و ساير محافظهكاران و مرتجعين با نفوذ هر فكر بديعى مخالف بودند و با شمشير برندهء تكفير و بهتان ، پيروان مكتب جديد را مورد حمله قرار ميدادند . « به عقيدهء حاجى ملا على كنى آن مجلس عامل « اضمحلال مذهب و ملت بود » و بانى آن « در خيال تصاحب ملك و دولت » بطور كلى دشمنان فراموشخانه مىگفتند با بودن « احكام الهى » نيازى « به قواعد ملل و آداب ديگر » نيست . « اگر مقصود « اخوت » است كه فرمودهاند « المؤمنون اخوة » اگر غرض « جماعت و جمعيت » است كه امر به نماز جماعت فرمودهاند ؛ اگر منظور « مساوات » است كه خمس و زكات را مقرر داشتهاند ؛ اگر رفع ظلم و تعدى است كه بايد « حدودات شرعى و تهديدات اخروى » را كافى بدانيم ؛ اگر معنى اختيار و آزادى اين است كه تحت حكم ديگرى نباشيم . . . اين ، منافى اساس خداوندى است . . . اگر همه مساوى بودند هيچ كارى در دنيا پيشرفت نمىكرد . » « 152 » و با اين تبليغات ، اساس فراموشخانه را كفرآميز مىدانستند . رهبران فراموشخانه نيز آرام ننشستند و با دلايلى قانعكننده به سفسطههاى مخالفان پاسخ دادند . ولى چون از اواخر سال 1277 در اثر خشكسالى و كميابى نان و گرسنگى ، عدهاى در مسجد شاه غوغا كردند و جمعى به ارك ريختند و جلو شاه را گرفتند ، مرتجعين سخت نگران شدند و جملهء اين حوادث را مولود تبليغات سران فراموشخانه شمردند . ملا على كنى شخص ملكم را دشمن دين و دولت شمرد و از شاه طرد و انحلال اين جمعيت را تقاضا نمود و بالاخره در ربيع الثانى 1278 انحلال اين جمعيت طى اعلاميهاى در روزنامهء رسمى به اطلاع عموم رسيد . ولى چندى بعد ، ملكم مورد عفو و محبت شاه قرار گرفت . بطور كلى جنبش اصلاحطلبى كه ريشهء ملى و اجتماعى عميقى نداشت رو به سستى نهاد . شوراى دولتى و مصلحتخانه قبل از آنكه مصدر خدمات مؤثرى شود ، از بين رفتند . حتى شاگردانى كه در 1275 براى تحصيل به فرانسه فرستاده بودند ، از بيم اينكه آنها « جمهورىپرست و بيدين » بار بيايند ، به ايران فراخواندند . شكست
--> ( 151 ) . همان ، ص 67 - 64 ( به اختصار ) . ( 152 ) . همان ، 70 - 69 ( به اختصار ) .