مرتضى راوندى
566
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
نموده باشند ، در آن مجلس حاضر شده در حضور رئيس مجلس تقرير و بيان نمايند . و اهالى مجلس در صحت و سقم آن امعان نظر كرده ، هركدام را از عيوب و نقايص مبرا . . . دانند در ورقهء جداگانه مندرج سازند كه ابتدا به عرض رأى جهانآرا برسد تا به مجلس خاص مشورت وزرا رجوع شده ، بعد از امضاى مجلس مزبور ، حكم به اجراى آن صادر فرماييم . در مسائل مختلف فيها حكم طرف غالب [ يعنى اكثريت ] معتبر خواهد بود . و اگر ادلهء رد و قبول در يك مسألهاى جهت مساوات داشته باشد [ يعنى عدهء موافقان و مخالفان برابر باشد ] بعد از رجوع به مجلس خاص ، دليل هركدام از طرفين را كه آراى وزرا تصويب نمايد ، حكم طرف غالب خواهد داشت . . . « 150 » با تمام ظواهر آراستهاى كه در اين پيام بود ، عدهاى از درباريان و وابستگان و علاقهمندان به نظم موجود در آن شركت جستند و كاملا روشن بود كه اگر چند نفرى مانند ميرزا رضاى مهندس باشى به اصلاح امور علاقه نشان مىدادند فريادشان به جايى نمىرسيد . تنها جمعيت سياسى مؤثرى كه در اين سالها در ايران به وجود آمد ، مجمع فراموشخانه است كه در بيدارى افكار و آشنا كردن مردم به حقوق اجتماعى خود نقش مهمى ايفا كرده است . « تاريخ ايجاد فراموشخانه اگر در سال 1275 نباشد ، به يقين سال بعد است ؛ يعنى همزمان تأسيس مصلحتخانه ؛ آنگاه كه جنبوجوشى در راه اصلاح و تغيير برپا گشته بود . دستور برانداختن آن در 12 ربيع الثانى 1278 صادر شد ؛ آنگاه كه جوشوخروش ترقيخواهى فرونشست . بنيانگذار فراموشخانه ملكم خان است . به گمان ما در 1275 كه نقشهء خود را در اصلاحات ايران ضمن دفتر تنظيمات به شاه عرضه كرد و مورد عنايت واقع شد ، مقدمهء تشكيل آن مجمع را با همكارى پدرش و چند تن ديگر فراهم ساخت . مىدانيم قبلا تصويب شاه را در اين كار به دست آورد . فراموشخانه روى گردهء مجامع سرى اروپا كه در سدهء هيجدهم و نوزدهم ميلادى رواج فراوان داشتند ، بنا گرديد ، اما هيچ بستگى به آن فرماسونرى نداشت . . . مرام فراموشخانه پرداختهء عناصر گوناگون است . در واقع تأليفى است از اصالت عقل ، مشرب انسانيت ، فلسفهء علمى تحققى ، و اصول اعلاميهء حقوق بشر . پيش از آنكه به تجزيهء آن عناصر بپردازيم ، سخن خود ملكم را كه پس از 23 سال ( در 18 رجب 1297 ) به دانشمند انگليسى « ويلفريد بلنت » گفته و او در يادداشتهايش آورده است ، نقل مىكنيم : زبدهء آن اين است : مذهب انساندوستى به همان اندازه كه در مغربزمين شناخته گرديده ، اهل مشرق نيز آن را مىشناسند . . . جوان بودم كه به فساد مملكتم پى بردم و انحطاط مادى آن را شناختم . پس شعلهء اصلاحطلبى در من فروزان گشت . در اروپا كه بودم سيستمهاى اجتماعى و سياسى و مذهبى مغرب را مطالعه كردم ، با اصول مذاهب گوناگون دنياى نصرانى و همچنين تشكيلات جمعيتهاى سرى و فراماسونى آشنا گرديدم ، طرحى ريختم كه عقل سياست مغرب را با خرد ديانت شرق به هم
--> ( 150 ) . همان ، ص 58 .