مرتضى راوندى

446

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

از شيروان به مازندران آمد . در جنگل سوادكوه دو نفر به او تيراندازى كردند و به دست و گردن او صدمه رسانيدند . نادر از اين پيش‌آمد ، خشمگين شد ، چون به تهران آمد در نتيجهء بدگمانى كه به رضا قلى ميرزا داشت ، دستور داد آن جوان را كور كنند . دكتر لاكهارت مىنويسد : « اگر اين تير كارى مىشد و نادر را از پا درمىآورد ، هم شهرت نيك نادر بىلكه مىماند و هم به ايرانيان آنقدر صدمه نمىرسيد ؛ چون پس از اين حادثه حال نادر به كلى تغيير يافت ، به قسمى كه فرزند ارشد خود را در نتيجهء سوءظن كور كرد و در اثر اين حادثه ، ديوانه‌وار به جان مردم افتاد . » « 387 » گفتگوى نادر با فرزند خود « پس از واقعهء سوءقصد به جان نادر ، وى خطاب به كسانى كه در جستجوى گناهكار بودند چنين گفت : « كسى كه جرأت كرده است مرا بكشد بايد مرد دليرى باشد و از لحاظ شجاعت به پاى من برسد . » پس از مدتى ، همه دانستند كه محرك ضارب كسى غير از رضا قلى ميرزا نبوده است . هنگامى كه او را به حضور پدر آوردند ، نادر از وى خواست كه دربارهء جرم خود بينديشد و پوزش بخواهد و قول دهد كه از او اطاعت كند ؛ آنگاه به دو گفت : « من هم فرمانده و هم پادشاه و هم دوست و هم پدر توام ؛ فكر كن كه وظيفهء تو نسبت به من از اين جهات تا چه اندازه است و من از تو چه انتظاراتى دارم ؛ جان تو اگرچه در دست من است ولى نمىخواهم كه كشته شوى ، زنده بمان و شاد باش وقتى كه عمر طبيعى من به آخر رسيد تو پادشاه خواهى شد . » سپس به چند تن از افسران خود دستور داد كه فرزند را ترغيب به توبه‌كردن كنند ، ولى رضا قلى ميرزا حاضر به اين كار نشد و مصرانه گفت با آنكه عليه جان پادشاه توطئه چيده است ولى مرتكب كار خطايى نشده است و حتى در برابر نادر به وى گفت : « تو آدم ظالمى هستى و بايد كشته شوى . آخرين كارى كه مىتوانى با من بكنى اين است كه مرا بكشى . » نادر در ميان غضب و ترحم پاسخ داد « نه ، نمىخواهم تو را بكشم ولى كارى مىكنم كه براى ساير شاهزاده‌هاى دنيا درس عبرتى باشد . اين است كه چشمهايت را بيرون مىآورم . » رضا قلى ميرزا با خشونتى كه مخصوص او بود گفت : « چشمهايم را بيرون بياور و توى . . . زنت بگذار ( رضا قلى 8 سال داشت كه مادرش مرده بود بنابراين اشارهء رضا قلى ميرزا به يكى از زنان محبوب نادر است . ) بدين ترتيب ، نادر به ضرورت مجبور شد فرزند دلبند خود را كور و او را از جانشينى خود محروم كند . . . چندى بعد نادر فرزند را به حضور خواست و با شفقتى پدرانه جوياى احوال او شد . رضا قلى ميرزا كه هيچگونه احساسى درخور فرزندى نداشت و بدبختى از گستاخى او كاسته بود ، پاسخ داد : « تو مرا كور نكردى بلكه چشم ايران را بيرون آوردى . روزگار عاقبت اين كار را نشان خواهد داد . » جالب توجه است كه نادر پس از اين جريانات ديگر اجازه نداد كه فرزندش زنى ديگر بگيرد و از آن به بعد او را از نظر دور نداشت . » « 388 » بعد از مدتى نادر از كرده پشيمان شد و گفت كسانى را كه در موقع كور كردن رضا قلى ميرزا حضور داشتند و شفاعت نكردند ، از دم شمشير بگذرانند .

--> ( 387 ) . همان ، ص 216 به بعد . ( 388 ) . همان ، ص 255 به بعد ( به اختصار ) .