مرتضى راوندى

438

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

با او كنار بيايد ، زيرا براى انجام مقاصد خود لازم مىدانست كه آن شاهزاده لااقل ظاهرا از او طرفدارى كند . بنابراين ، هردو با يكديگر صلح كردند و طهماسب پذيرفت به مشهد برود . اين خود براى نادر پيروزى بزرگى بود . پس از رفتن به مشهد ، طهماسب آرام ننشست و هرروز از گوشه‌اى به تحريك او آشوبى برمىخاست ؛ بالاخره در اكتبر 1727 م . ( 1140 ه . ) نادر سربازان طهماسب را شكست داد و شاه جوان را اسير كرد . در اين موقع طهماسب مىخواست فرار كند ، چون موفق نشد ، تصميم گرفت با كارد به زندگى خود خاتمه دهد ولى نادر مانع اين كار شد ، و او را با خود به اردو برد و با عده‌اى مراقب به مشهد فرستاد . ضمنا مهر طهماسب را برداشت تا فرامين و اوامر خود را به نام او صادر كند . در تابستان 1728 ميلادى ( 1141 ه . ) كه اميد مىرفت روابط نادر و طهماسب دوستانه باشد ، به نادر خبر دادند كه ذو الفقار خان با عده‌اى سرباز ، استراباد را متصرف شده و مىخواهد طهماسب را از زير نفوذ نادر بيرون آورد . نادر ناچار به ديدن طهماسب رفت و او را به سختى ملامت نمود و گفت : « تا كى مىخواهى احمق باشى ؟ تو عليه رعاياى خودت توطئه مىكنى و به اين ترتيب ، فرصت بيشترى به دشمن مىدهى ، اينها از اين كار تو خوشحالند : طهماسب جواب داد : من از اين قضيه خبر نداشتم و اجازهء شورش به ذو الفقار ندادم . نادر در پاسخ گفت : مسلم مىدانم كه تو به ذو الفقار دستور دادى . بعد از آنكه اين مباحثات چند روزى ادامه داشت ، قضيه به آخر رسيد و ظاهرا طهماسب در اقدامات شديدى كه عليه ذو الفقار شد با نادر همكارى كرد . در نتيجه اين شخص گرفتار شد و به قتل رسيد . از آن به بعد ، طهماسب دريافت كه با توطئه نمىتواند بر نادر فائق آيد و اجبارا در جنگ عليه ابداليها بايد با او همكارى كند . » « 371 » چناكه گفتيم ، طهماسب قلى پايتخت دولت صفوى را پس از هفت سال از تصرف افاغنه بيرون آورد . جنگ سوم اين مرد با افاغنه در محل زرقان بين شيراز و استخر به وقوع پيوست و به شكست و فرار اشرف منتهى گرديد . اشرف به قتل رسيد و بلاى افاغنه در سال 1142 هجرى از ايران رفع شد . نادر شاه افشار آغاز كار نادر نادر پسر امامقلى ، در سال 1100 ه . ( 1688 م . ) در خراسان در خانوادهء گمنامى كه شغل افراد آن دباغى بود ، متولد شد . پدر نادر ، كارش گله‌دارى و پوستين‌دوزى بود . نادر در آغاز زندگى به همان كار پدر اشتغال داشت . در سن 18 سالگى با مادرش به دست ازبكان مهاجم بخارا اسير شد و پس از چندى از چنگ ازبكان فرار كرد و رياست عده‌اى از راهزنان را به عهده گرفت ، ولى سرانجام مصلحت خود را در آن ديد كه به خدمت پاپالو خان حاكم خراسان درآيد . پس از آنكه اوضاع ايران رو به آشفتگى نهاد ، پاپالو خان كه از ارزش نظامى نادر آگاه بود ، فرماندهى كل‌قوا را به او واگذار كرد و از او خواست كه در نبرد با ازبكها ، سربازان او را هدايت نمايد . در اين جنگ

--> ( 371 ) . همان ، ص 369 به بعد ( به اختصار ) .