مرتضى راوندى
437
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
شيخ محمد على حزين دربارهء وضع ايران در اين عهد ، مطالبى ذكر مىكند كه نمىتوان آن را اغراقآميز دانست ؛ مىنويسد : « مملكت خراب ، و ضوابط و قوانين ملكى در آن چند سالهء ايام فترت ، همه از هم ريخته ، و پادشاه صاحب اقتدار و با تدبيرى بايست كه تا مدتى به احوال هر قصبه و قريه و محال بپردازد و به صعوبت تمام ، ملك را به اصلاح آورد . . . و از مقتضيات فلكيه در اين ازمنه رئيسى كه صلاحيت رياست داشته باشد در همه روى زمين نيست . . . مگر بعض فرماندهان ممالك فرنگ ، كه ايشان در قوانين و طرق معاش و ضبط اوضاع خويش استوارند . » يكى از مشخصات اين دورهء آشفته ، آن بود كه بسيارى از مدعيان تاجوتخت سلطنت ادعا مىكردند كه از فرزندان يا بستگان شاه سلطان حسين هستند . . . اين اشخاص به سهولت موفق مىشدند عدهاى را به دور خود جمع كنند ، و اين موضوع نشان مىدهد كه مردم تا چه اندازه مشتاق نجات يافتن از آن وضع بودند و چگونه براى رهايى از دست فاتحان افغانى متشبث به هر وسيلهاى مىشدند . باعث تأسف است كه عدهء زيادى از ايرانيها بيهوده در اين تلاشها از بين رفتند . اگر طهماسب اين نهضتها را به دست خود رهبرى كرده بود و اگر در امور نظامى و كشوردارى تجربهاى داشت ، مردم زودتر نجات مىيافتند و آنهمه رنج نمىكشيدند و عدهء زيادى از آنها تلف نمىشدند . بدبختانه طهماسب شخص باكفايتى نبود و فقط هنگامى توانست كشور را آزاد كند كه مرد مدير و دليرى مثل نادر به خدمت او درآمد . » « 370 » روابط طهماسب با نادر طهماسب پس از تصرف مشهد و برانداختن قدرت ملك محمود سيستانى ، به جاى آنكه به تقويت نادر بپردازد به تحريك وزرا و درباريان خود ، درصدد مخالفت با نادر و كارشكنى عليه او برآمد . در ايامى كه نادر در صدد تحصيل نيرو و تجهيز سربازان بود ، طهماسب به بادهگسارى و بدمستى اشتغال داشت و از عمال خود « شخر » كه نوعى مشروب بود ، مطالبه مىكرد و با رامشگران به تفريح و خوشگذرانى مشغول بود . اندكاندك كار اختلاف طهماسب و نادر بالا گرفت . شاه جوان و نالايق ايران به جاى متحد ساختن ايرانيان عليه دشمنان ، كردها و طوايف ساكن خبوشان را عليه نادر متحد ساخت ، در استرآباد و مازندران بيانيههايى عليه نادر انتشار داد . نادر قبل از آنكه كار بالا گيرد ، به جانب خبوشان كه طهماسب در آنجا مستقر بود ، رهسپار شد و شهر را در محاصره گرفت . طهماسب كه وضع را چنين ديد ، ملاباشى را به اردوى نادر فرستاد و تقاضاى صلح نمود . نادر به ملاباشى گفت ، بيم دارد كه طهماسب او را به قتل رساند ، ملا در پاسخ گفت كه « طهماسب به خدا سوگند خورده به او آسيبى نرساند » نادر هم با خنده جواب داد : « بلى من شاه را خوب مىشناسم ، خيلى قابل اعتماد و درستكار است ، يك روز صبح به خدا قسم خورد كه از فتحعليخان محافظت كند و عصر آن روز فرمان داد سرش را ببرند . » با وجود اين ، اگرچه نادر حق داشت به قول طهماسب اعتماد نكند ولى تصميم گرفت
--> ( 370 ) . همان ، ص 346 به بعد ( به اختصار ) .